سه شنبه، ۱۶ آذر ۱۳۹۵ | 
Tuesday, 6 December 2016 | 
روزنامه‌ها دفتريادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
 جستجو  بایگانی روزنامه‌ها 
پنجشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۹۴ | ۱۱:۵۷ ب ظ
Thursday, 3 March 2016 | 03:27 PM
  • کور هستم، اما احمق نیستم!

«انتخابات» به شیوه‌ای که ما امروز می‌شناسیم یکی از مهمترین اختراعات سیاسی دموکراسی‌های اروپای غربی و امریکای شمالی در قرن بیستم، از ۱۹۲۰ به بعد، است که مانند هر اختراع دیگری به‌ویژه در نیمۀ دوم قرن بیستم اهمیت جهانی یافته است و اکنون هرکشور متمدنی مانند «آب لوله‌کشی» و «برق» به داشتن آن افتخار می‌کند! اما این «اختراع» هم مانند هر چیز دیگری که از جایی به جایی دیگر می‌رود دستخوش تغییرات کاربردی یا مفهومی و صوری فراوان می‌شود تا جایی که گاه نسبت به اصل تنها به «شبح» یا «سایه»ای بی رنگ و رو و تهی از معنا و خالی از هر حقیقت می‌ماند و بس.

برای درک و تصوری دقیق از این مفهوم «جدید» در فلسفۀ سیاسی نیاز به تاریخی طولانی و مستند هست، اما در میان همۀ اسناد و شواهد تاریخی، شاید گواهی آثار هنری، به‌ویژه سینما یا ادبیات، از همه دلپذیرتر و کافی‌تر باشد. جوزپه تورناتوره در فیلم «باریا» صحنه‌ای طنزآمیز از «روز انتخابات» و «رقابت احزاب» چپ و راست و میانه در زادگاه سیسیلی خویش، شهر «باریا» (Baaria با شهر «باری» (Bari) در منطقه‌ای دیگر از ایتالیا، نزدیک بریندیسی (Brindisi)، در کنار دریای آدریاتیک، اشتباه نشود! شهر «باریا» از شهرهای استان پالرموست)، به دست داده است. داستان این فیلم گزارشی است از زندگی سیاسی خانوادۀ خود فیلمساز.

روز انتخابات، برادر دبیر حزب کمونیست محلی، (در واقع، یکی از اعضای خانوادۀ خود فیلمساز!) تلاش می‌کند هرطور شده است به آرای حزب بیفزاید، از جمله آرای افرادی که به نظر می‌آید خودشان با پای خودشان نمی‌توانند پای صندوق بروند! نتیجه عبرت‌انگیز است! شوخ‌طبعی ایتالیایی همراه با کمی انتقاد از خود چندان بد نیست و همواره منصفانه است.

۰
پنجشنبه، ۶ اسفند ۱۳۹۴ | ۲:۱۹ ق ظ
Wednesday, 24 February 2016 | 05:49 PM
  • وظیفۀ «روشنفکر»

از کسانی که دوست دارند به دیگران بگویند «چه بکنند» یا «چه نکنند»، «چه بخوانند» یا «چه نخوانند»، «چه ببینند» یا «چه نبینند»، «چه خوب است» یا «چه بد است»، به «چه کسی رأی دهند» یا «به چه کسی رأی ندهند»، «چه بخواهند» یا «چه نخواهند» و بدین سان «رهبر» یا «مرجع» و «مفتی» و «راهنما»ی دیگران باشند بیزارم، همین طور از کسانی که دوست دارند این پرسشها را از آدم بکنند، و مثلاً بر سر آدم منت بگذارند که یعنی خیلی حرف او را قبول دارند و هر کار که او بگوید می‌کنند؟ از نظر من کسی که وظیفۀ خود بداند «دیگران» را بدین گونه و به طور مستقیم راهنمایی یا هدایت کند «روشنفکر» نیست بلکه «آخوند» است و کسی که دوست دارد بدین گونه از «روشنفکر» راهنمایی بگیرد خود «روشنفکر» نیست بلکه «عامی» و «مقلد» است. «روشنفکر» کسی است که از «عامی» و «مقلد» «روشنفکر» بسازد، یعنی کسی که خود می‌اندیشد و در قیمومت کسی دیگر نیست، بنابراین، روشنفکر کسی است که همۀ افراد را خودمختار و همتای خویش بخواهد و بسازد. روشنفکر روشنفکر می‌سازد و روشنفکر می‌پرورد، نه مقلد و مطیع و کور و بی‌خرد و کودک و ناقص عقل. روشنفکر هوادار و پیرو و مقلد نمی‌پرورد و نمی‌خواهد.

اما پس کار و وظیفۀ «روشنفکر» چیست؟ او چگونه می‌تواند به دیگران کمک کند؟ «روشنفکر» کسی است که با «نقد» و «تحلیل» خویش به دیگران کمک می‌کند. او نشان می‌دهد که چرا (؟) چیزی خوب یا بد یا حق یا باطل است یا چرا (؟) چنین باید کرد یا چرا (؟) نباید چنین کرد، نه کسی که «فقط می‌گوید یا حکم می‌کند که چه چیزی خوب یا بد است یا چه باید کرد یا چه نباید کرد!» روشنفکر مفتی نیست. بیزارم از کسانی که با یک جمله می‌خواهند تکلیف هر کتاب یا هرشخص یا هر فیلم یا هرکُنش را معلوم کنند. بیزارم از کسانی که می‌خواهند به جای «مغز» و «عقل» و «دل» دیگران باشند، کسانی که دوست دارند «قاضی» و «مفتی» باشند. بیزارم از کسانی که دوست دارند «رهبر» و «مرجع» و «مفتی» و «راهنمای کوران» باشند. آن کس را دوست دارم که پیش از هر قضاوت یا صدور هر رأی نخست دلایل و اسناد و شواهد خود را عرضه می‌کند، سپس قضاوت را به خواننده می‌سپارد. در غیر این صورت، هرگز سخن نمی‌گوید. «روشنفکر» عصاکش کوران نیست. او همراه و یار و یاور همتایان خویش است. او هیچ کس را در استفاده از عقل فروتر از خود نمی‌خواهد و خود را نیز در استفاده از عقل فروتر از هیچ کس‌نمی‌داند. روشنفکری آزادی و برابری و برادری همگان در اندیشیدن است.

۰
يكشنبه، ۲ اسفند ۱۳۹۴ | ۹:۴۲ ب ظ
Sunday, 21 February 2016 | 01:12 PM
  • کلمات «بیگناه»: به جای «ران» و «سینه» چه بگوییم؟

رابطۀ زبان و اخلاق و جامعه از آن چیزهایی است که شاید یافتن سرآغاز آن همچون یافتن سرآغاز خود زبان دشوار یا اصلاً ناممکن باشد؟ کی بوده است که زبان نبوده است؟ شاید همان هنگام که اصلاً انسانی نبوده است؟ اما شاید «یافتن» رابطۀ میان «زبان» و «اخلاق» و «ادب اجتماعی» کمی آسانتر باشد و آن را بتوان به پیدایش جامعۀ طبقاتی و مدنی یا شهری نسبت داد؟ شکارچیان و کشاورزان و کوچ‌نشینان چندان نیازی به زبانی شُسته رفته یا مبادی آداب نداشتند و ندارند. «آداب» و «اخلاق اجتماعی» اختراع شهرنشینان است.

باری، چندی پیش به واسطۀ بحث از حذف کلمات غیراخلاقی یا تحریک‌آمیز جنسی از کتاب‌های ادبی به یاد داستانی قدیمی افتادم. اکنون آن داستان را بازمی‌گویم.

از گوشت مرغ چندان خوشم نمی‌آید، چون کمتر جایی دیده‌ام که کسی توانسته باشد از آن غذایی خوشمزه ساخته باشد! اما گاهی بدتر از همه وقتی است که در میان جمعی از مردان یا همسالان خوش‌باش از تو می‌پرسند کجای مرغ را دوست داری؟ و آن وقت گاهی باید برای چند دوست ناقلا و شوخ استدلال کنی که چرا؟ هربار که کسی هنگام کشیدن غذای مرغ می‌پرسد: «سینه» یا «ران»؟ اگر چندتایی از دوستان مرد در کنارت باشند، لبخندهایی و نگاه‌هایی رد و بدل می‌شود و شوخی‌هایی و لطیفه‌هایی. «ران» و «سینه» گویی فقط نام اعضایی هستند برای یک موجود «خاص»، هرچند این اعضا میان بسیاری از «حیوانات» مشترک است! اما برویم بر سر داستان «اخلاق» و «آداب» و جایگزینی برای این دو کلمۀ ظاهراً «شهوت‌انگیز»!

در انگلستان قرن نوزدهم، عصر حاکمیت «اخلاق ویکتوریایی»، زنان انگلیسی هرگز در میان جمع از کلمات «سینه» (breast) و «ران» (leg) استفاده نمی‌کردند و از بر زبان آوردن چنین کلماتی شرم داشتند. خب، این کار همیشه مشکلی به وجود نمی‌آورد. اما مشکل هنگامی به وجود می‌آمد که خانم‌ها بر سر میز با خوراک مرغ رو به رو می‌شدند و آن وقت باید می‌گفتند کجای مرغ را می‌خواهند؟ بانوان محترم انگلیسی برای ‌بیرون شدن از این مخمصه چاره‌ای اندیشیدند و دو واژۀ جایگزین برای این دو اصطلاح ناخوشایند ساختند: «گوشت سفید» (white meat) به جای «سینه» و «گوشت سیاه» (black meat) به جای «ران». و بدین سان بود که این مشکل «اخلاقی» و «شرم» بانوان محترم حل شد! اکنون بیش از صد سال از آن دوران گذشته است و مسلماً امروز وقتی دختران انگلیسی در کتاب‌های درسی‌شان چنین حکایت‌هایی را دربارۀ گذشتۀ تاریخی مادربزرگ‌هایشان می‌خوانند شاید فقط لبخندی می‌زنند و هنگامی که دربارۀ تاریخ معاصر برخی کشورهای دیگر چیزهایی از این دست می‌خوانند، شاید با خود می‌گویند: «همۀ این چیزها می‌گذرد و تمام می‌شود. کجاست ملکۀ ویکتوریا تا از قبر سر بیرون کند و ببیند در این انگلستان قرن بیست و یکم چه چیزها که اکنون آزاد نیست و نه تنها بر زبان می‌رود که انجام هم می‌شود!» آری، از قدیم گفته‌اند «زمان حلال مشکلات است». یا به تعبیر مارکس: «هرآنچه سفت است و سخت دود می‌شود و به هوا می‌رود». چه امیدی بهتر از این!

۰
search fallosafah.org search the web
Google MSN AlltheWeb
Yahoo AltaVista Parseek
روزنامه‌ها دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / سه شنبه، ۱۶ آذر ۱۳۹۵
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9