دوشنبه، ۲۷ آذر ۱۳۹۶ | 
Sunday, 17 December 2017 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<

۱

۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه


شماره: ۴۸۷
درج: يكشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۹۶ | ۱۰:۱۶ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۹۶ | ۱۰:۱۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • دکتر شیخ هم رفت!

امروز یکی از پدرهای معنوی ام را از دست دادم. استادانم برایم پدری کرده‌اند و حیات شغلی و کاری‌ام را بی‌شک مدیون لطف و حمایت استادانم بوده‌ام، هرچند نمی‌دانم واقعاً این وضعی که امروز دارم خوب است یا نه، و اگر آنان حمایتی از من نمی‌کردند و من به راهی دیگر می‌رفتم اکنون کجا بودم و به چه کار؟ باری، همواره اینان برای من عزیز و محترم‌اند، حتی اگر با آنان از هرحیث همرأی یا همعقیده نباشم یا در مقابل‌شان باشم: دکتر مجتهدی، دکتر داوری، دکتر پورجوادی، دکتر شیخ و دکتر اعوانی (عزّت و سلامت همگی پایدار) همه زمانی دست حمایت خود را در پشت سرم داشته‌اند، هرچند در ادامۀ راه، دکتر شیخ و دکتر پورجوادی بودند که بیشترین حمایت و یاری را در حقّ من کردند. مسلماً شاگرد خوبی برای آنان نبوده‌ام و از این حیث شرمنده‌ام. و البته اگر از دکتر دینانی و دکتر جهانگیری نامی نبردم، معنایش این نیست که چیزی به آنان مدیون نبوده‌ام یا لطفی در حق من نکرده‌اند. حتی دکتر حداد هم.

به هر حال، دکتر شیخ را نخستین بار در نیمسال اول ۱۳۵۸ در دانشگاه ملی دیدم، ۳۸ سال پیش. و از همان نخستین نیمسال آغاز به تحصیلم رابطۀ ما خوب بود تا وقتی که ۱۲ سال بعد در همان گروهی که او رئیسش بود استخدام شدم و بعد شدم همکار استادم. سیمای او با آن موهای سپیدش از نخستین روزی که او را دیدم تا همین چند سال پیش چندان تفاوتی نکرده بود، جز اینکه کمی خمیده‌تر و کهسنال‌تر شده بود، اما حلم و بردباری و گذشت و فروتنی و مهربانی و خوشرویی ذاتی و شوخ طبعی و خنده‌رویی و حکایت‌های شیرینش همچنان باقی بود و هیچ گاه من کاستی در آن ندیدم که افزون نیز شده بود! در این ۴۰ سال کمتر آدمی از مقامات دولتی یا اولیای امور را دیده‌ام که چون او این‌قدر با همه راحت و آسانگیر باشد و به هیچ عکس به چشم حقارت ننگرد و خود را به واسطۀ دین یا خاندان از دیگران برتر نشمارد. از دورانی دیگر بود. دورانی که هنوز آدمیت این‌قدر سقوط نکرده بود! آدم نمی‌توانست چند دقیقه‌ای در کنار او بنشیند و حکایتی شیرین و خنده‌دار از او نشنود، آن هم حکایتی واقعی نه ساختگی! همنشینی با او واقعاً پر از شادی و سرور بود و آدم هرگز نمی‌خواست زود از او جدا شود. هر بار که از اتاق او بیرون می آمدم چشمانم از خنده پُراشک بود. امروز که به گذشته می‌نگرم بسیار اندرزها و حکایت‌ها از او به یاد می‌آورم که نمی‌دانم مأذون به گفتن هستم یا نه. اما این یکی را می‌گویم، هرچه باداباد. او می‌دانست که من به اصطلاح «ناراضی» هستم. یک بار با همان شیوۀ معمولش به شوخی و خنده به من گفت: «اگر خواستی مرا هم جزو اینها بگذاری و از من هم انتقاد کنی بُکن!» رحمت خدا بر او. در شفقت و مهربانی و دوستی بی‌همتا بود. بی‌همتا.


۰

شماره: ۴۸۶
درج: جمعه، ۱۶ تير ۱۳۹۶ | ۷:۰۲ ب ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۱۶ تير ۱۳۹۶ | ۷:۰۲ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • آداب یا راه و رسم کتابفروشی اینترنتی

در جهان اسلام قدیم که مردم ظاهرا کمتر آدابدان بودند و هنوز باید راه و رسم بسیار چیزها را می‌آموختند نویسندگان آدابدان کتابهایی می‌نوشتند در «آداب» کارها و چیزهای مختلف، از لباس پوشیدن و خودآرایی و طرز خوردن و نوشیدن گرفته تا زناشویی و آموزگاری و حُسن معاشرت و همزیستی با دیگران. شاید تأثیر همین کتابها بود که زندگی شهری جوامع اسلامی را در قرون وسطای میلادی به یکی از جذابترین زندگیهای آن روزگار تبدیل کرد، و البته مسلمانان این چیزها را از اسلاف متمدن خود ایرانیان و یونانیان و مصریان و هندیان و چینیان آموخته بودند و هنوز تا قرن پنجم و ششم گفتار «شریعت‌مداری» و «اسلام ناب فقهی» فراگیر نشده بود. شهرنشینی و تمدن خود فرهنگی می‌خواهد که باید آن را از راه گفتار یا نوشتار پراکند و نوجوانان و جوانان و بزرگسالان را «ادب» آموخت تا هرکار بدان آیین شود که معقول و مقبول و شایستۀ زیست انسانی است. امروز در بلاد کفر انواع و اقسام «آیین»ها و «شیوه»ها برای انجام کارها و چیزها درمی‌آید، به پیروی از همان سنت قدیم ملل متمدن، از جمله طرز کاسبی، و حتی آدم اگر نخواند می‌تواند ببیند و بیندیشد و مقایسه‌ای میان «ما» و «آنها» بکند تا بیاموزد. اینکه آدم بداند چیزی را چطور بفروشد خودش «هنر»ی است که هرکس راه و رسم آن را نمی‌داند. یک نمونه‌اش را من اکنون خدمت شما عرض می‌کنم.



۰

شماره: ۴۸۵
درج: يكشنبه، ۴ تير ۱۳۹۶ | ۷:۰۸ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۴ تير ۱۳۹۶ | ۷:۰۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • حکومت سایه‌ها: قدرت در دست کیست؟

در فصل دوم «بازی تاج و تخت»، قسمت سوم، با عنوان «آنچه مرده است هرگز ممکن نیست بمیرد»، مکالمه‌ای می‌گذرد میان «واریس»، که رئیس خبرچینان و ندیم پادشاه هفت‌اقلیم است، و تیری‌ین لنیستر، برادر کهتر ملکه سرسی، که کوتوله‌ای خردمند با سری بزرگ است. واریس خواجه معمایی برای گفتن دارد: «قدرت چیز عجیبی است

واریس: قدرت چیز عجیبی است سرورم. به حل معما علاقه دارید؟

تیری‌ین: چطور؟ من که گوشم با شماست؟

واریس: سه مرد بزرگ در اتاقی می‌نشینند: شاهی، کشیشی، ثروتمندی. میان آنها شمشیرزنی مزدور و معمولی می‌ایستد. هریک از این مردان بزرگ به آن شمشیرزن مزدور فرمان می‌دهد که آن دوتای دیگر را بکشد. کی زنده می‌ماند و کی می‌میرد؟

تیری‌ین: به میل شمشیرزن است.

واریس: آیا او این کار را می‌کند؟ او نه تاج دارد و نه طلا و نه لطف خدایان با اوست.

تیری‌ین: او شمشیر دارد. قدرت زندگی و مرگ به دست اوست.

واریس: اما اگر شمشیرزنان‌اند که فرمان می‌رانند، پس چرا ما وانمود می‌کنیم که همۀ قدرت به دست شاهان است؟ هنگامی که ند استارک سرش را باخت، چه کسی به راستی مسئول بود؟ جُفری، جلاد، یا چیزی دیگر؟
تیری‌ین: خب، من دیگر نمی‌خواهم این گونه معماها را بشنوم.

واریس: قدرت به آنجایی متعلق است که مردان/انسانها باور دارند به آنجا متعلق است. قدرت ترفندی است، سایه‌ای بر دیوار، و مردی/انسانی بس کوچک می‌تواند سایه‌ای بس بسیار بزرگ بیفکند.


۰

شماره: ۴۸۴
درج: جمعه، ۲ تير ۱۳۹۶ | ۱:۱۱ ب ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۲ تير ۱۳۹۶ | ۱:۲۷ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • استحمار و استعمار

استعمار هم امروز، مثل روزگار و چرخ کج‌مدار دیروز، شده است یک وسیلۀ توجیه برای همۀ تقصیرها و ضعفهای خود ما و چنانکه در زبان شبه‌ملاهای جدید هم رایج شده، به صورت یک موجود موهوم و نیروی غیبی تلقی می‌شود که هم با فحش دادن به او، خود را تبرئه کنند و هم از آن چماقی بسازند که هرچه را نمی‌پسندند و یا با منافع صنفی و سلیقۀ مذهبی خود مخالف می‌یابند با آن بکوبند و اساساً نمی‌دانند که معنایش چیست و حتی اصلاً چه موجودی است ؟ دیو است ؟ غول است ؟ مرض است ؟ زعفر جنی است ؟ چنانکه یکی از همین‌ها نوشته بود «اینکه دکتر شریعتی در اسلام‌شناسی نوشته است، اسلام واسطۀ رسمی میان انسان و خدا را در مذهب حذف کرده است تا رابطۀ مستقیمی برقرار کند، کار استعمار است» و خوشمزه‌تر از این، اتهام من است که: «دکتر شریعتی حرفهای اربابان استعماری‌اش را که در مکه و مدینه نشسته‌اند در ایران واگو می‌کند»! در صورتیکه استعمار به همان معنی واقعیش هم علت نیست، معلول است، استعمار همیشه هست، چنانکه میکروب، این مزاج مرض‌پذیر ضعیف است که آهن و کلسیم و ویتامین و گلبول قرمز و سفید، خون تولید نمی‌کند، ریه‌ها هوای کافی نمی‌گیرند و اکسیژن به خون و به سلول نمی‌رسانند و گازکربنیک سمی را از سیاه‌رگها جدا نمی‌کنند و کلیه‌ها ادرار را دفع نمی‌کنند و معده مواد غذایی را جذب نمی‌کند و آنوقت، چنین علیلی که خودبخود بیمار است، مرض خود را به گردن درز دریچه می‌اندازد که از آنجا سوز سرما وارد اطاق شده یا به گردن لحاف که دیشب پس رفته ...

این اغفال از علت اصلی و مقصر واقعی است که یک علت داخلی است، با بزرگ کردن و علت تام و علت‌العلل معرفی کردن یک عامل فرعی خارجی یا «معین عمل» (کاتالیزور) که بزرگترین فریب است. استعمار نیز شده است نقابی که هر کس چهرۀ کریه خود را در پشت آن مخفی می‌کند. به نظر من، بزرگ‌ترین و قوی‌ترین و ریشه‌دارترین عوامل فرهنگی و تربیتی که این حالت ذلت‌پذیری و به تعبیر عمیق قرآن، «استضعاف» را در ما پدید آورده و شخصیت انسانی و اجتماعی ما را به کلی فلج کرده است، دو عامل است و متأسفانه این دو قویترین و تعیین‌کننده‌ترین عوامل دست‌اندرکار انسان است که روح و اندیشه و اراده و به خصوص شخصیت انسان را- هم فرد و هم جامعه را- شکل می‌دهد. این دو عامل یکی ادبیات ماست و دیگری مذهب ما.

(با مخاطب‌های آشنا، ج ۵، نامه به پدر، نامۀ ۱، ص ۱۷–۱۵)

 


۰

شماره: ۴۸۳
درج: چهارشنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ | ۲:۳۰ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ | ۳:۱۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • از شریعتی چه می‌توان آموخت؟

هرکس که با تاریخ اندیشه‌ها و عقاید آشنا باشد می‌داند که اندیشه‌ها و نظریه‌ها و عقاید عمر محدودی در تاریخ دارند و در روزگار ما این عمر بسی کوتاهتر نیز شده است. کدام نویسنده یا هنرمند یا مترجمی است که نخواهد بر برخی آثار و کارهای گذشته‌اش خط بطلان بکشد یا از نو آنها را به نگارش درآورد یا دست کم تغییری در آنها بدهد؟ کیست که به اشتباهات گذشتۀ خود پی نبرد‌ه باشد؟ در این جهان خاکی فقط نادانان مطلق و صاحبان قدرت مطلق‌اند که هرگز اشتباه نمی‌کنند و بر هر خرده‌گیری می‌تازند. شریعتی همیشه این خاطره را از ژرژ گورویچ (امروز چه کسی هنوز گورویچ را می‌شناسد؟ کدام کتاب از او را تجدید چاپ می‌کنند؟) نقل می‌کرد که وقتی به او گفتند: «در فلان کتابت چنین گفته‌ای و اکنون چنین می‌گویی؟» با دلیری گفت: «کدام صفحه است؟ پاره‌اش کنید! اکنون این عقیده را ندارم!» این رفتار امروز شاید مستر کیتینگ «انجمن شاعران مرده» را به یاد ما بیاورد. آموزگاری که به شاگردانش یاد می‌داد برخی صفحات کتابهای مرجع درسی را پاره کنند! آموزگار خوب باید پاره کردن برخی کتابهای مرجع و البته کتابهای خودش را هم به دانش‌آموزان و دانشجویانش یاد بدهد، چون این جهان کون و فساد پیوسته در شدن است و همه چیز را کهنه و فرسوده می‌کند. ما همان گونه که پیر و سپس پوسیده می‌شویم، اندیشه‌هایمان نیز چه بسا پیش از مرگ خودمان بمیرند و بپوسند؟ و البته نگویید چه بسیار اندیشه‌های مرده و پوسیده که هنوز برپایند؟ آری، بتها و مترسکهای پوسیدۀ قدرت در جایی برپایند که در آن از فلسفه و علم راستین نشانی نیست. از همین روست که همه جوامع بشری اکنون در یک سطح نیستند و البته همۀ آدمیان. فقط آنجا که پیشرفتی هست از بتها نشانی نیست.


۰

اول<

۱

۲۳۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / دوشنبه، ۲۷ آذر ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9