مهندس برازنده — فلُّ سَفَه
سه شنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۹ | 
Tuesday, 20 October 2020 | 
شماره: ۴۳
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: شنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۴ | ۴:۲۱ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۱۲ آذر ۱۳۸۴ | ۴:۲۱ ب ظ
موضوع: زندگی

  • مهندس برازنده

پنجشنبه هفته‌ی قبل مطلبی خواندم از شهرام رفيع‌زاده در معمای ناگشوده‌ی قتلهای زنجيره‌ای. او يکی از کسانی را که قبل از افشای قتلهای زنجيره‌ای، در سالهای قبل از آن قتلها، به مرگی مشکوک درگذشته بودند چنين معرفی کرده بود:

مهندس حسين برازنده در تاريخ 14 دي ماه 73 از منزل به قصد شرکت در يک جلسه قرآن هفتگي خارج مي شود و در ساعت 11 شب پس از پايان جلسه محل را به قصد منزل خود ترک مي کند و صبح روز بعد جنازه اش در کنار اتومبيل او در حوالي خيابان فلسطين پيدا شد [کذا، می‌شود]. در حالي که بر دستش آثار دستبند و در پشت و پهلوي او آثار ضربه مشهود بود [کذا، است]. پزشکي قانوني علت فوت او را فشار بر ناحيه گردن و انسداد مجاري تنفسي اعلام کرده است [کذا، می‌کند].

شهرام رفيع‌زاده فراموش کرده بود بگويد که او مشهدی بود و در مشهد به قتل رسيده بود. مهندس برازنده را از سال ۵۷ می‌شناختم.

در نيمسال دوم سال تحصيلی ۵۷ در دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه فردوسی، در خيابان دانشگاه، در طبقه‌ی دوم، اتاق درسی وجود داشت که انجمن اسلامی دانشکده‌ی پزشکی آن را برای آموزش قرآن اختصاص داده بود. در اين اتاق مرد جوان خوش‌سيمايی با کت چرمی مشکی، با صورتی تراشيده و موهای بور و چشمهای آبی، در کنار تخته سياه ايستاده بود و کلماتی از قرآن را بر آن می‌نوشت و ريشه‌های آنها و معانی و تفاسيرشان را ذکر می‌کرد. برای کسی که امروز بخواهد به گذشته برگردد، شايد تصور اين امر دشوار باشد که چنين جوانی در حالی به تدريس قرآن مشغول باشد که در کلاسش دخترانی زيبا، با موهايی تا کمر آويخته، در کنار پسران نشسته باشند. اما آن زمان تصورش دشوار نبود، چون انقلاب شده بود. من هم چند باری در آن کلاس بودم. در روزهايی ديگر به همان دانشکده می‌رفتم تا فيلمهای انقلابی گريگوری کوزينتسف را ببينم، اما نه «هملت» يا «شاه‌لير»اش، بلکه سه‌گانه‌ی «ماکسيم»اش و نيز فيلمهای سرگی آيزنشتاين: «رزمناو پوتمکين» و «اعتصاب». اين فيلمها روی نسخه‌های ۱۶ ميليمتری بود تا دانشجويان امکان نمايش آنها را در دانشگاه داشته باشند. هرگروهی خدايان خودش را موعظه می‌کرد و صلح و صفايی توأم با بحث و جدل در گوشه و کنار دانشگاه برقرار بود.

در سال ۵۷ من دانشجو نبودم. اما همکلاسيهای دوره‌ی دبيرستانم که زودتر از من دانشجو شده بودند مرا هم با خودشان همراه کرده بودند، و به انجمن اسلامی خودشان دعوت ‌کرده ‌بودند تا به آنان کمک کنم. من هم گاهی می‌رفتم و کمکی می‌کردم در حد نمايش اسلايد در مساجد و روستاهای اطراف شهر و نمايشگاه عکس و کتاب و نشستن در دفتر و شرکت در بحث. از آبان ماه آن سال درهای دانشگاه به روی مردم باز شده بود و کلاسی در کار نبود. اعتصابهای عمومی و تظاهرات‌ و جنگ و گريز کشور را فلج کرده بود. انقلاب که پيروز شد تازه فهميديم که وارد چه جهانی شده‌ايم. ديگر هيچ چيز مثل سابق نبود، يا نمی‌خواست باشد، و اين آدم را آزار می‌داد. ما گمان می‌کرديم فقط شاه بود که بد بود، و ديگر همه چيز درست بود، او که برود همه چيز درست می‌شود. اما او که رفت همه چيز درست نشد، تازه نفرتها و کينه‌ها بود که داشت سر بر می‌آورد و حالا آدمهايی پيدا می‌شدند که ما نمی‌شناختيم‌شان، و حالا کتابهايی بود که ما نخوانده بوديم، و انديشه‌هايی که نمی‌شناختيم و شکهايی که تاکنون نداشتيم و رفتارهايی که نديده بوديم. من که ابتدا می‌خواستم سينما بخوانم (البته در خارج از کشور) و بعد معماری (در داخل کشور)، ترجيح دادم بروم فلسفه بخوانم، چون در اين چند وقت احساس می‌کردم که ديگر ذهنم به بحثهای نظری بسيار علاقه‌مند شده است.

دوستان من کتابخانه‌ی مسجد قائم را در خيابان پاستور، خيابان قائم، در اختيار داشتند و آنجا را پايگاه خودشان قرار داده بودند. کوی دکترا و خيابانهای اطراف آن يکی از زيباترين محله‌های شهر بود و با دبيرستان ملی (خصوصی) ما، دبيرستان علوی، که در خيابانی متصل به پنج راه سناباد و سعدآباد قرار داشت، فاصله‌ای اندک داشت و به همين دليل بسياری از همکلاسيهای من متعلق به همان محله‌های اطراف، از جمله کوی دکتر[ه‍ ] ا، بودند. برخی از بچه‌های مسجد با مهندس برازنده دوره داشتند و وقتی او جهاد سازندگی را بنيان گذاشت و به آنجا رفت آنان نيز به همراه او به آنجا رفتند. بچه‌ها به روستاهای اطراف می‌رفتند و با شور و شوق برای اهالی محل امکانهايی همچون آب آشاميدنی سالم و راه و حمام و ديگر آسايشهای زندگی شهری را فراهم می‌کردند. آنان در اين کار خود تن به کارگری می‌دادند و در ساختن بناها و هموار کردن راهها زحمت می‌کشيدند. سال ۵۸ من در دانشگاه ملی، در رشته‌ی فلسفه، قبول شدم و به تهران آمدم. اما هربار که به مشهد می‌رفتم خبری هم از دوستان می‌گرفتم. با تعطيلی دانشگاه به مشهد رفتم و خانه‌نشين شدم. شنيدم که مهندس برازنده و برخی ديگر از بچه‌های مسجد نيز از جهاد استعفا دادند و بيرون آمدند. مهندس برازنده به آموزش و پرورش رفت و معلمی پيشه کرد، برخی از بچه‌های ديگر نيز دنبال کار آزاد يا ادامه‌ی تحصيل خود رفتند، اما مراوده‌شان را با مهندس برازنده حفظ کردند.

زمستان سال ۷۳ بود که خبر قتل مهندس برازنده را از يکی از همان بچه‌های مسجد شنيدم. پيکر بی‌جان او را صبح‌هنگام رفتگرها کنار ماشين‌اش يافته بودند — آن طور که من شنيدم در خيابان رو به روی هتل هايت و نه حوالی خيابان فلسطين. پزشک قانونی تشخيص داده بود که او به قتل رسيده است، اما کسانی اصرار داشته‌اند که او سکته کرده است! دانشجويان کشيک پزشک قانونی از صدور جواز دفن خودداری کرده بودند، اما بعد پزشکی را آورده بودند تا جواز دفن را صادر کند. هيچ شکی وجود نداشت که او را کشته بودند و معلوم بود که چه کسانی.

در سالهای بعد از ۶۲ فقط يک بار ديگر مهندس برازنده را ديده بودم، در حد يک سلام و عليک. اما هميشه چهره‌ی محجوب و رفتار متين او را در ذهن داشتم. نمی‌توانم تصور ‌کنم که اين آدم در زندگی خواسته باشد يا توانسته باشد به کسی آزار رسانده باشد. يا حتی آدم خطرناکی برای کسی بوده باشد. نمی‌دانم خدا چرا به برخی در زندگی همه چيز می‌دهد و برخی را در زندگی از همه چيز محروم می‌کند، اما وقتی که به اين داراها و به آن ندارها نگاه می‌کنم، هرگز دلم نمی خواهد جزو اين داراها باشم. هرگز نمی‌خواهم ميان آدمهايی زندگی کنم که اين طور ساده از خون کسی می‌گذرند.



آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.fallosafah.org/main/weblog/trackback.php?id=43
مشاهده [ ۶۵۴۴ ] :: دنبالک [ ۳۷۲۷ ]
next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / سه شنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۹
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9