دوست نازنينم — فلُّ سَفَه
سه شنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۹ | 
Tuesday, 20 October 2020 | 
شماره: ۳۲
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی
درج: جمعه، ۲۲ مهر ۱۳۸۴ | ۸:۵۶ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۴ | ۶:۱۰ ق ظ
موضوع: زندگی

  • دوست نازنينم

۱. امسال پانزدهمين سالی است که از آشنايی و دوستی‌‌ام با تو می‌گذرد. هرگز در زندگی‌ام با کسی چنين طولانی دوست نبوده‌ام، دوستی که مدام با او در گفت وگو باشم و از خلوت و جلوت من باخبر باشد، محرم اسرارم باشد و غمخوار دردهايم. ۹ سال از اين ۱۵ سال را از يکديگر دور بوده‌ايم و ديداری حضوری با يکديگر نداشته‌ايم، با اين همه چه نيمه‌شبها که ساعتها تلفنی با يکديگر سخن نگفته‌ايم و چه قرارها که برای ديدن يکديگر در کشوری ثالث نگذاشته‌ايم. هرگز با يکديگر بگو و مگو و سخن تند نداشته‌ايم و هرگز ميان ما کدورتی نبوده است، فقط يک بار از نوشته‌ی من درباره‌ی کتاب آشوری (مرد فاضل و سخنور و نازنينی که بسيار دوستش دارم) از من رنجيدی و مرا سرزنش کردی و سه بار هم من در اينجا به پر و پای تو پيچيدم و شايد سخنان تندی هم ميان ما رفت. با اين همه، مرا از تو هيچ کدورتی در دل نيست و گمان نمی‌کنم که تو هم چيزی به دل گرفته باشی، گرچه شايد رنجيده باشی. می‌دانی که «بازی» من اين طوری است.

باری، نمی‌دانم چرا گاهی که سخنی می‌گويم يا چيزی می‌نويسم برخی می‌گويند «تند» است. شايد از طبعم است. و شايد ديگران خيلی نازک‌طبع‌اند و من گستاخ. اشتباههای من در زندگی و کار بسيار بوده است و يکی از پراشتباه‌ترين افراد هستم، شايد برای اينکه برای رسيدن به ثروت و شهرت خيلی عجله دارم و تاکنون هم توفيقی نداشته‌ام. اما با اينکه در کار خيلی عجولم در يک چيز صبورم: درد. در زندگی بيش از آنکه ناکاميهايم برايم رنج‌آور بوده باشد حماقتهايم است که آزارم می‌دهد، چون می‌دانم علت تمامی اين ناکاميها خودم هستم. پس، می‌پذيرم که اشتباههای احمقانه‌ای کرده‌ام در گذشته و اکنون.

۲. وقتی نوشتم «اين چه اشتباههای احمقانه‌ای است که دوستم می‌کند»، مرادم اين نبود که تو «احمق» هستی. چگونه می‌توانی اين جمله را طوری معنا کنی که مراد من از آن «احمق» بودن تو باشد؟ آيا می‌توانم در اين جمله بنويسم: «اين چه اشتباههای احمقانه/عاقلانه‌ای است که دوستم می‌کند». اگر عاقلانه با «احمقانه» و «اشتباه» در تناقض است، چون نمی‌توان گفت «اشتباه عاقلانه»، پس مخاطب نيز نمی‌تواند «احمق» باشد، چون احمق «اشتباه» نمی‌کند. پس، در هر تعبيری از اين دست، هم تعريفی از پيش فرض شده از «عقل» وجود دارد و هم تعريفی از پيش فرض شده از «حماقت».

۳. اگر به نيمه‌ی دوم «نوشته‌»ی من توجه کنی می‌بينی که مراد من بخشی وسيع از نويسندگان‌اند که بی‌پروا دست به قلم می‌برند و از هر‌ واژه‌ای که دستشان می‌افتد چنان بيگاری می‌کشند که آن واژه را به کلی از «وجود» ساقط می‌کنند. اگر زبان به خودی خود مبهم است، چرا توصيه به دوری از پيچيده‌نويسی و ارتباط ساده با مخاطب می‌کنی؟ آيا فرض نگرفته‌ای که امکان بيان صريح و واضح وجود دارد؟

۴. کار دريدا اين نيست که به ما شيوه‌ای از «نوشتن» را بياموزد (construction). او «باز کردن» (deconstruction) را به ما می‌آموزد، نه «بستن» را. «واسازانه» نمی‌توان نوشت، «واسازانه» می‌توان تحليل کرد آن چيزی را که اکنون يک کل است، يک نوشتار است. تو هرچه می‌خواهی برای روشن گفتن و مستقيم بيان کردن انديشه‌ی خودت بکوش، اما «من به تو نشان می‌دهم که اين نوشته سرشار از تناقضها و پيشداوريهاست»، هنر دريدا همين است: يافتن تناقضها و پيشداوريها در «نوشتار». دريدا به ما نمی‌آموزد که «بی‌معنا» و «متناقض» و «تأويل‌بردار» چيز بنويسيم. «نوشتار» ما دست آخر اين طوری از کار درمی‌آيد، چون «تو خودت نيستی که نوشته‌ی خودت را معنا می‌کنی»، ديگران‌اند با فهم و پيشداوری‌های خودشان. نمی‌بينی مولوی «در حسرت فهم درست» است، «کی ببينم مرا چنانکه منم»، دريدا در اين حسرت نيست، چون می‌داند «فهم درست» به اين معنا وجود ندارد. پس، وقتی می‌گويی: «روشنفکر در يک معنا کسی است که از نقد کردن باز نمی ايستد، بت پرست و بت ساز نيست. به تعبير شريعتی و با الهام از سنت ابراهيمی بت شکن و به تعبير دريدايی شالوده شکن است.» من از آن می‌فهمم «بت‌شکن»/ «شالوده‌شکن» يا «بت‌شکن» = «شالود‌ه‌شکن». و وقتی خود دريدا در نامه‌اش به «ايزوتسو» به او هشدار می‌دهد که اين کلمه را به معنای «منفی» مرسوم نبايد فهميد، يعنی «خرد کردن» و «شکستن» و «نابود کردن» و بعد به او می‌گويد چطور از هايدگر و «زبان‌شناسی» و «مکانيک» به اين مفهوم رسيده است، همه‌ی اينها، يعنی اينکه «درست بفهم» و اگر نمی‌توانی «ترجمه»ای يک کلمه‌ای در زبان ژاپنی برای اين «مفهوم» پيدا کنی، دست کم بدان که مقصود چيست. پس، دريدا، چنانکه برخی می‌گويند نمی‌گويد هيچ «درست» و «غلط»ی وجود ندارد و ما در هنگام نوشتن چنان بايد بنويسيم که انگار هر طور که دلمان خواست می‌توانيم برای هرچيز معنايی در آوريم. پس، با بيان دريدا، با توجه به نامه‌اش به ايزوتسو، من می‌توانم بگويم که معادلهای پيشنهادی بابک احمدی («شالوده‌شکنی») و حضرت داريوش آشوری («ساخت‌شکنی») و محمد ضيمران («بنيان‌برافکنی») همه غلط‌ اند (ديگر مانده بگويند «براندازی»!) و آنچه در ايران برخی دوست دارند، شايد با توجه به روحيه‌ی انقلابی و شورشی، اين است که هرچيزی که يک «- شکن» آخرش باشد حتما چيز خوبی است، مثل: «سنت‌شکنی»، «بت‌شکنی»، «تابوشکنی»، «شالوده‌شکنی»، و ...

۵. در نوشته‌ی تو سخن بسيار است و من اکنون در حالی نيستم که بتوانم به همه‌ی آنها پاسخ بدهم. بنابراين، بحث را با يک نکته‌ی ديگر به پايان می‌برم، نکته‌ای که دقيقاً می‌تواند فرق «اشتباه» و «واسازی» را نشان دهد. نوشته‌ای من «پيوريتن» هستم. خب، اول، فرض کن من معنای اين کلمه را می‌دانم. آن وقت من می‌فهمم که اين صفتی که برای من به کار برده‌ای نادرست است و سهوالقلم است، و نه اشتباهی ناشی از نادانی، و تو می‌خواسته‌ای بگويی من «پيوريست» هستم. در اين صورت من مقصود تو را می‌فهمم و اينکه تو «اشتباه» کرده‌ای چيزی نيست که من بخواهم به رخ تو بکشم و بگويم که تو فرق «پيوريتن» و «پيوريست» را نمی‌دانی. اما فرض کن، نوشته‌ات می‌افتد دست يک ويراستار يا ناقد جوانی که فورا می‌فهمد اشتباه کرده‌ای و اشتباهت را اصلاح می‌کند و تا آخر عمرت منت به سرت می‌گذارد که فهميده است چه اشتباهی کرده‌ای و آبروی تو را خريده است و يا تا آخر عمرش يادش می‌ماند و هرجا که می‌نشيند می‌گويد کارهای فلانی «پر از غلط» است و .... يا خواننده‌ای می‌خواند و نمی‌داند و به فرهنگ رجوع می‌کند و می‌بيند که مثلاً فرهنگ آکسفورد نوشته است:          

 puritan: 1. (usually disapproving) a person who has very strict moral attitudes and who thinks that pleasure is bad. 2 (Puritan) a member of a Protestant group of Christians in England in the 16th and 17th centuries who wanted to worship God in a simple way.

» adjective

1 (Puritan) connected with the Puritans and their beliefs.

 

خب خواننده در اينجا برای اينکه معنای «متن» تو را بفهمد بايد بررسی کند که من به چه معنايی «پيوريتن» هستم. حالا، شايد متوجه بشود و شايد متوجه نشود که اصلاً «پيوريتن» درست بوده يا «پيوريست»: 

purist: a person who thinks things should be done in the

traditional way and who has strong opinions on what is correct in language, art, etc:

Purists may not approve of the changes made to the text of the play in this production.

 

حالا، فرض کن که خواننده‌ای نوشته‌ی تو را می‌خواند و معنای «پيوريتن» را هم نمی‌داند و از نوشته‌ی تو و توصيفت از من معنايی از «پيوريتن» در ذهنش باقی می‌ماند، و تلاشی هم برای يافتن معنای «درست» آن نمی‌کند، و با توجه به بستر عبارت و آنچه از آن فهميده چيزی در ذهنش شکل می‌گيرد و بعد می‌رود و اين اصطلاح زيبای «فرنگی» را در متنی به دلخواه خود يا به همان سياقی که قبلا در عبارت ديده به کار می‌گيرد. نتيجه را می‌توانی حدس بزنی که چيست. دوست من در جامعه‌ی ما يا هر جامعه‌ی ديگری روزنامه‌ها و وسايط ارتباط جمعی و عامه‌ی نويسندگان اين طوری هر کلمه‌ای را از هر معنايی تهی می‌سازند. من فقط اين را می‌خواستم بگويم، باقی بقايت. شبت خوش باد و جانت بی‌تشويش.

دوستارت

سعيد 



آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.fallosafah.org/main/weblog/trackback.php?id=32
مشاهده [ ۴۸۲۳ ] :: دنبالک [ ۴۷۷۳ ]
next top prev
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / سه شنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۹
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9