يكشنبه، ۱۳ آذر ۱۴۰۱ | 
Saturday, 3 December 2022 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹

۲۰

۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵>آخر

: صفحه


شماره: ۵۴۳
درج: شنبه، ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ | ۱۱:۴۶ ب ظ
آخرين ويرايش: شنبه، ۳۰ مرداد ۱۴۰۰ | ۱۱:۴۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • «تصوّف اسلامی» (!؟)، «عرفان اسلامی» (!؟)، «کلام اسلامی» (!؟): مگر «تصوّف» و «عرفان» و «کلام» غیراسلامی هم داریم!؟

یکی دو روز پیش عنوان برخی از کتاب‌های انتشارات هرمس را می‌دیدم که چشمم افتاد به عنوان دو کتاب تألیفی: یکی از خانم پروانه عروج‌نیا، با عنوان‌ «مفهوم حکمت در تصوف و عرفان اسلامی» و دیگری کتابی از آقای محمدرضا عدلی با عنوان «صوفیان و بوداییان: سیری در تصوف اسلامی و رهبانیت بودایی». چیزی که برای من مایهٔ تعجب بود تعبیرهای «عرفان اسلامی» و «تصوف اسلامی» در کتاب‌هایی بود که ترجمه نیست و به اصطلاح تألیفی است اما نویسنده به گونه‌ای عنوان را برگزیده است که گویی ترجمه از زبانی دیگر است و می‌خواهد برای خواننده‌ای بیگانه با فرهنگ زبانی خود، مثلاً، اروپایی، کتاب بنویسد تا به او یادآور شود که از «عرفان مسیحی» یا «بودایی» سخن نمی‌گوید. اما آیا تعبیر «تصوف اسلامی» (چنان‌که برخی مترجمان نیز از زبان‌های اروپایی ترجمه می‌کنند) حشو قبیح نیست؟ مگر ما در جهان اسلام، یا جهان‌های دیگر فرهنگی، «صوفیان مسیحی» یا «صوفیان بودایی» یا «صوفیان سکولار» نیز داشته‌ایم و داریم که خود را «صوفی» بدانند تا نیاز باشد «صوفیان اسلامی» را از گونهٔ «غیراسلامی» آن متمایز کنیم؟ «عرفان اسلامی»، اما، حکایت دیگری دارد. آیا در سنّت ادبی و فکری جهان اسلام تا همین قرن بیستم که ترجمه از آثار مورخان فرهنگی اروپایی باب شده است هیچ‌کس در جهان اسلام کتابی نوشته است که عنوان آن «عرفان اسلامی» یا «تصوف اسلامی» باشد؟ آری، «عرفان» و «تصوف» تا حدودی با هم فرق می‌کنند و دو چیزند و میان آنها عموم و خصوص مطلق است، بدین معنی که هر صوفیی عارف هست، اما هر عارفی صوفی نیست! به‌طور نمونه، حافظ از تصوف ناخشنود و ناقد آن است، به عبارت دیگر، می‌توانیم بگوییم که حافظ عرفان خانقاهی یا عرفان نهادی را دکان و ریاکاری می‌شمرد، همچون دیگر دکان‌ها و ریاکاری‌های دینی، از جمله زاهد و واعظ و فقیه، و البته اینان نیز همچون دیگر اصناف دینی به لباس از دیگران ممتازند، و از همین رو حافظ می‌گوید: «آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت//حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو»، با این همه، حافظ هنوز هم خود را «عارف» می‌خواند، آن‌گاه که می‌گوید: «در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک// جهدی کن و سرحلقهٔ رندان جهان باش». «رند» حافظ فقط متظاهر به «باده‌گساری» و «میخوارگی» و «لاابالی‌گری» نیست، «عارف سالک» هم هست یا می‌خواهد که باشد. از همین رو، شاعران صوفی و عارف ما خود میان عارف و صوفی فرق می‌گذارند (دربارهٔ توصیف صوفی و عارف و تمایزهای آنها در شعر حافظ به‌طور مستقل چیزی خواهم نوشت). 



۰

شماره: ۵۴۲
درج: پنجشنبه، ۷ مرداد ۱۴۰۰ | ۸:۰۹ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۷ مرداد ۱۴۰۰ | ۸:۱۴ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • مخمصهٔ «دین و مروّت» و «هلاک دنیا و نفس» در نظام‌های سرکوبگر و ستمگر: با«نظام» یا با«مردم»، کدام یک؟ 

 برای کسانی که در دستگاه‌های دولتی مشغول به کارند و نان خویش از خدمات دولتی به دست می‌آورند، اگر وجدانی و دینی و شرفی و مروّتی داشته باشند، هیچ رنجی بالاتر از این نیست که خود را خدمتگزار نظام ستمگری ببینند که حق مردمان را پایمال می‌کند و مردم دون و سفله را به کارها می‌گمارد و ثروت ملتی را به باد می‌دهد و خون محرومان و ستمدیدگان را می‌ریزد. در چنین وضعیتی پرسشی گران بر دوش فرد آگاه سنگینی می‌کند: با که باید باشم؟ با «نظام» یا با «مردم»؟ زندگی خودم را پاس بدارم و رفاه خودم را و جان خودم را یا با «مردم» باشم و از «حق» دفاع کنم و رنج و حرمان و حتی مرگ را به جان بخرم؟  

خواجه نصیر طوسی، در «اخلاق ناصری»، مخمصهٔ انسان آزاده‌‌ای را که در مقام سیاستمدار، یا به طور کلی کارمند دولت، در خدمت نظام حاکم و ارباب زر و زور است و در جامعه‌ای سرکوبگر و استبدادی ناگزیر از زندگی است به‌روشنی توصیف می‌کند:  

«و اگر به یکی از وُلات که ظالم و بدخوی بود مبتلا گردد باید که داند که او در میان دو خطر افتاده است: یکی آنکه با والی سازد و بر رعیّت بود و در آن هلاک دین و مروّت او باشد و دیگر آنکه با رعیّت سازد و بر والی بود و در آن هلاک دنیا و نفس او بود، و وجه خلاص او به یکی از این دو چیز تواند بود، مرگ یا مفارقت کلّی؛ و با والی مرضی‌السّیره هم جز محافظت و وفا طریق نباشد تا آنگه که خدای مفارقت و نجات روزی کند».  («اخلاق ناصری»، ص ۳۱۸).      

 

@fallosafahmshk

۰

شماره: ۵۴۱
درج: سه شنبه، ۲۹ تير ۱۴۰۰ | ۱۱:۴۵ ق ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۲۹ تير ۱۴۰۰ | ۱۱:۴۵ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • چرا مردم «قهرمان» می‌خواهند؟

همهٔ ما از زبان برتولت برشت در نمایشنامه‌اش با عنوان «زندگی گالیله» خوانده یا شنیده‌ایم که گالیلئو/ گالیله در پاسخ به کسانی که می‌گفتند «بدبخت ملت یا سرزمینی که قهرمان ندارد!ّ»، چون گالیله (۱۵۶۴-۱۶۴۲) که یک نسل بعد از جوردانو برونو (۱۵۴۸-۱۶۰۰) زاده شده بود در برابر «ولایت کلیسا» سر تعظیم فرود آورد و سخن حقش را پس گرفت و مانند جوردانو برونو  رفتار نکرد تا «قهرمان» و «شهید» عصر جدید در برابر «شهدای» عصر قدیم کلیسا شود (هرچند دربارهٔ برونو نیز شک است که او نخواسته باشد با کلیسا مصالحه کند و خودخواسته عزم «شهادت» کرده باشد! ظاهراً طرف مقابل کوتاه نمی‌آمده است یا چیزی می‌خواسته است بیش از یک ابراز ندامت معمولی که برونو مجبور شده است تا ته خط برود! به هر حال، حفظ جان شرط عقل است و هر فیلسوفی دست کم این‌قدر عاقل هست که تا جای ممکن جانش را حفظ کند و خودش را به باد فنا ندهد!)، به آنان گفت، «بدبخت ملتی/سرزمینی که به قهرمان نیاز دارد!». نتیجه آنکه برونو ۴۲ سال عمر کرد و گالیله ۷۸ سال!  


۰

شماره: ۵۴۰
درج: چهارشنبه، ۱۶ تير ۱۴۰۰ | ۱۱:۰۶ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۱۶ تير ۱۴۰۰ | ۱۱:۰۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • کی‌یرکگور و سارتر دربارهٔ «دیگری»

 از نظر کى‏‌يرکگور، ديگرى مى‏‌تواند مانعی در راه رابطه ای با خدا باشد. اين لُبّ نقد بوبر از کى‏‌يرکگور است. او اين گزارۀ اين فيلسوف دانمارکى را نقل مى‏‌کند که «هرکس بايد از سروکار داشتن با ديگران اکراه داشته باشد و اساساً فقط با خدا و با خودش سخن بگويد» و او اين را بدين معنا تأويل و تفسير مى‏‌کند که از نظر کى‏‌يرکگور براى رابطه داشتن با خدا لازم است که «فرد مجرّد»ى شد. البته در پشت سر اين تأويل سرگذشت خود کى‏‌يرکگور نهفته است. او نامزديش با رگينا اولسن را به هم زد و اين از آن رو بود که گمان مى‏‌کرد اين نامزدى با آنچه خدا به او به عنوان فردى غيرمعمولى داده در ستیز است. اما اين به‌طور دقیق همان نکته‏‌اى است که بوبر (و شايد بسيارى از خداشناسان مسيحى نيز) خواسته بودند بر سر آن با کى‏‌يرکگور به نزاع برخيزند. آيا ما با روی گرداندن از شخص ديگر با خدا رابطه مى‏‌يابيم يا به‌طور دقیق با روی کردن به ديگرى و يافتن «توى جاويد» از رهگذر امر متناهى با خدا رابطه مى‏‌يابيم؟ من خودم گمان نمى‏‌کنم  که اين انفصال انفصالى مطلق باشد يا اینکه خدا را فقط در روابط بين شخصى بتوان شناخت. اما یقیناًً يک راه پُرثمر به سوی خدا از رهگذر رابطه با اشخاص ديگر و از رهگذر درگير شدن (يا تعهد) در زندگى اجتماع بشری است. آدم بايد به هر ديدگاهى که پيوسته از جدايى از اشخاص (متناهى) ديگر به خاطر رابطه‏‌اى پندارى با خدا طرفدارى مى‏‌کند بسيار بدگمان باشد. اما اگر بخواهيم نسبت به کى‏‌يرکگور منصف باشيم بايد به ياد داشته باشيم که در آموزۀ او چيزهاى بسيار بيش ترى هست و رابطه با ديگرى به‏‌طور ايجابى باارزش تلقى مى‏‌شود و در کتابى مانند کارهای عشق به زيبايى به توصيف درمى‏‌آيد.


۰

شماره: ۵۳۹
درج: چهارشنبه، ۱۶ تير ۱۴۰۰ | ۱۱:۰۳ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۱۶ تير ۱۴۰۰ | ۱۱:۰۳ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • بهزاد نبوی، رومانی، فروش برق و ساخت مینی‌بوس و اتوبوس

 یکی از کسانی که در نخستین سال‌های پس از انقلاب از او بسیار بدم می‌آمد بهزاد نبوی بود. دلیل آن هم دیدن یکی دو مصاحبه از او در تلویزیون بود و خنده‌های موذیانه و نیش و کنایه‌هایش به لیبرال‌ها و میانه‌روها، بازرگان و نهضت آزادی، و طرفداری‌اش از سیاست فرهنگی و صنعتی بلوک شرق و طرفداری از نظام‌های تمام‌خواه، در هنگامی که بلوک شرق هنوز انقلابی و خلقی و کعبه آمال و اسوه مرام شمرده می‌شدند. درست نمی‌دانم چه سالی بود که این مصاحبه را از تلویزیون دیدم اما احتمالا باید میان سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۲ باشد که من خانه‌نشین بودم و دانشگاه تعطیل بود, چون بعد که به تهران آمدم تا ۱۰ سالی تلویزیون نداشتم. بحث بر سر رومانی بود و نبوی با ستایش از رومانی سخن می‌گفت که مردم برق ندارند، چون مجبورند برق‌شان را به کشورهای همسایه بفروشند تا برای مخارج جاری کشورشان پول به دست آورند و اینکه صنایع ماشین‌سازی ما باید به سمتی بروند که فقط اتوبوس و مینی‌بوس و تراکتور و کامیون تولید کنند. طرح تولید اتوبوس و تراکتور و مینی بوس معلوم است که به کجا رسیده است اما طرح فروش برق در حال اجراست. سال‌ها بعد یکی از همکلاسی‌های دانشگاه که عضو یکی از این سازمان‌های دولتی - انقلابی بود و به سفرهای خارجی دولتی می‌رفت از رومانی بسیار تعریف می‌کرد و می‌گفت در رومانی هر دختری را که بخواهی با یک شلوار جین یا یک عینک آفتابی یا حتی یک جوراب نایلون زنانه می‌توانی بکشی تو رختخواب. این قدر مردم بدبخت و فقیرند و البته شیفته کالاهای زاید غربی. در آن سال‌ها حتی صحبت از این بود که از رومانی وسایل شکنجه وارد می‌کردند، آمپول‌هایی برای اعتراف‌گیری. اما از دهن کجی روزگار، چائوشِسکو بعد از یکی از سفرهایش به ایران بود که برافتاد و اعدام شد. این آخرین سفرش پیش از رفتن به ملکوت اعلی بود. چه سال‌های سیاهی بود. لعنه الله علی القوم الظالمین و اعوانهم و انصارهم اجمعین. 

 
@fallosafahmshk


۰

اول<۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹

۲۰

۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / يكشنبه، ۱۳ آذر ۱۴۰۱
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9