يكشنبه، ۱۰ مهر ۱۴۰۱ | 
Sunday, 2 October 2022 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۱۱۳۱۱۴

۱۱۵

۱۱۶۱۱۷۱۱۸۱۱۹۱۲۰۱۲۱۱۲۲>آخر

: صفحه


شماره: ۳۹
درج: جمعه، ۲۷ آبان ۱۳۸۴ | ۱۰:۰۴ ق ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۲۷ آبان ۱۳۸۴ | ۱۰:۱۲ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • ترجمه‌ها

در اين يکی دو ماه پنج‌تا از مقاله‌هايی که برای فصلنامه‌های «ارغنون» (برای «ارغنون» شماره‌ی ۲۶، با موضوع «مرگ»، بخشی از «هستی و زمان» هايدگر و دو مقاله‌ درباره‌ی مفهوم «مرگ» در انديشه‌ی او، ترجمه کردم) و «اشراق» انجام داده بودم منتشر شده است. در اواخر سال گذشته نيز مقاله‌ای ترجمه‌ای کرده بودم برای نخستين شماره‌ی فصلنامه‌ی «انديشه‌ی سياسی» که منتشر شد، با عنوان «عيب تحمل». از آنجا که سعی می‌کنم در اينجا چيزهايی را منتشر کنم که ديگر آخرين قلمها را نيز بر آنها زده باشم، بايد کمی دست نگه‌ دارم که فرصتی پيش آيد و به اين کار بپردازم. هنوز فرصت نکرده‌ام که در آنها بازنگری کنم يا مقالاتی مانند مقالات «ارغنون» را که با «زرنگار» حروفچينی کرده‌ام به «ورد» تبديل کنم. باری، اکنون يکی از مقالات هانا آرنت را در اينجا می‌گذارم تا بعد برسم به ديگر مقالات.


۴۱۸۶

شماره: ۳۸
درج: يكشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۴ | ۱۰:۴۸ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۲۲ آبان ۱۳۸۴ | ۱۰:۵۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

خودپسندی زخم‌خورده، رشک سرکوفته، شايد خودپسندی و رشک پدران‌تان است که از درون شما چون شعله و جنون کين [revenge] زبانه می‌کشد. آنچه پدر ناگفته گذارد، در پسر به زبان می‌آيد؛ و ای بسا پسر را راز از پرده بدر افتاده‌ی پدر يافته‌ام. (چنين گفت زرتشت، بخش دوم، «درباره‌ی رتيلان»، ترجمه‌ی داريوش آشوری، ص ۱۱۱)

نيچه


آدمی هرگز از کسی که از خود خُردتر می‌شمارد نفرت ندارد، بلکه هنگامی با کسی نفرت می‌ورزد که او را با خود برابر يا از خود برتر می‌شمارد. (گزين‌گويه ۱۷۳)؛ «از او خوشم نمی‌آيد.» – چرا؟ – «زيرا همترازش نيستم.» – آيا هرگز بشری چنين پاسخی داده است؟ (گزين‌گويه ۱۸۵) (فراسوی نيک و بد، ترجمه‌ی داريوش آشوری، «گزين‌گويه‌ها»، ص ۱۲۹ و ۱۳۱).

  • رشک و عدالت

روز پنجشنبه نوشته‌ای خواندم از آقای دکتر مرتضی مرديها. عنوان مطلب چنين بود: «چرا انسانها شورش می‌کنند؟» گفتن يا نوشتن برخی چيزها، صرف نظر از اينکه درست يا غلط باشند، بسيار سودمند است، اما برای گفتن و نوشتن‌شان بايد شجاعت داشت. مهم نيست که آدم را دست بيندازند، يا نوشته‌اش را به سطل آشغال بيندازند، يا اصلاً درخور توجه ندانند و نخوانند. کسانی که آن قدر به معلومات خود شيفته‌اند که از سر برخی نوشته‌ها پوزخندزنان می‌گذرند و قيافه‌ی همه‌چيزدانی را به خود می‌گيرند که همه‌چيز از قبل برايشان معلوم است، جز به آنچه می‌دانند چه چيزی می‌افزايند؟ نادانی اينان کجاست که خواهان آموختن باشند، وقتی که همه‌چيز برايشان آن قدر روشن است که هرچه را با دانش‌شان راست نيايد، راهی سطل آشغال می‌کنند و بزرگترين هنرشان اين است که ديگران و آيندگان را نيز از آنچه خود روا نمی‌دانند محروم می‌کنند؟ راستی، وقتی از چيزی خوش‌مان می‌آيد از آنچه می‌دانيم لذت می‌بريم يا از آنچه نمی‌دانيم؟ چه بسيار نظريه‌های علمی و فلسفی که همين افراد «عالم» بر آنها سرپوش گذاشتند، چرا که خلاف دانسته‌های آنان بود. اما آنان خود چه می‌دانستند؟ آنان غير از آنکه سردبير و ويراستار و تهيه‌کننده و ناشر و رئيس دولت بودند، و تنها معيارشان قدرت‌شان بود که بر هرچه ناروا می‌شمرد راه می‌گرفت، چه صلاحيت ديگری داشتند؟ بله، آنان نيز شايد علمی داشتند، اما علمی به جمودگراييده، که فقط از دانسته‌ها نشخوار می‌کند، و با جهان انديشه و جسارت آن ناآشناست. به هر حال، کاری که «سرمشق»ها يا «پاردايم»ها يا «گفتارهای مسلط» در هر دوره‌ای انجام می‌دهند همين است که مقاومتی ايجاد کنند دربرابر هرآنچه نو و خلاف آمد عادت است. اين هم البته هميشه مذموم نيست. بخشی از زندگی است که به ثبات و نظام نيازمند است. اما همواره دليرانی نيز هستند و بايد باشند که از ملامت هيچ ملامتگری نهراسند و بر آنچه می‌دانند استوار بمانند و برای عصری ديگر دانشی استوار فراهم آورند که زندگان را سودمند افتد و باز در دورانی ديگر دليری پيدا شود و باز عهد دانش به مين منوال ديگر کند. اين است قاعده‌ی زندگی و قاعده‌ی دانش. بدبخت کسی که در اين معامله به آموخته‌های خود شادی کند و در به روی هر سخن تازه بسته و به نشخوار تفاله‌های ذهن عقيم خود سرگرم شود. فرق نويسنده و متفکر و پژوهشگر خلاق با آموزگار معمولی دانشگاه يا سردبير و ويراستار و روزنامه‌نگار و ديگر کارمندان و خدمتگزاران فرهنگ و ديگر کاسبکاران و قدرتمندان در همين جاست که او به چيزی دست می‌يازد که هنوز برای ذهن برخی حتی فکر کردن به آن گناهی عظيم است. باری، سخن آقای مرديها گرچه برای برخی غريب می‌نمود، متأسفانه، چندان غرابتی هم نداشت و سده‌ای پيش فيلسوفی آلمانی اين دليری را کرده بود و از آن «کليد»ی ساخته بود برای گشودن يکی از بزرگترين معماهای تاريخ بشری که در قرن نوزدهم به طوفانی ويرانگر تبديل شده بود، طوفانی که همه‌‌ی نظامهای اجتماعی را به لرزه می‌انداخت: عدالت.


۲۸۸۳

شماره: ۳۷
درج: دوشنبه، ۱۶ آبان ۱۳۸۴ | ۱۰:۲۲ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۱۶ آبان ۱۳۸۴ | ۱۰:۲۶ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • سخنرانی

سارتر از نخستين نويسندگانی بود که در آغاز نوجوانی شناختم. نمايشنامه‌ها و رمانها و مقاله‌هايش را می‌خواندم و او را دوست داشتم. اما بعد از انقلاب علاقه‌ام را به او از دست دادم و از ريمون آرون بيشتر خوشم آمد — از آدمهای فاضل و استاد دانشگاه بيشتر خوشم می‌آمد و از روشنفکری بيزار بودم. هميشه فکر کرده‌ام که در روشنفکران نوعی دغلکاری وجود دارد. به هر حال، چهارشنبه ۲۷ مهر در خانه‌ی هنرمندان درباره‌ی او سخن گفتم. بخش اول اين سخنرانی در سايت خانه‌ی هنرمندان منتشر شده است، اما کاملش را می‌توانيد در همين جا بخوانيد.  


۱۳۱۱۹

شماره: ۳۶
درج: يكشنبه، ۱۵ آبان ۱۳۸۴ | ۱۱:۴۸ ب ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۱۵ آبان ۱۳۸۴ | ۱۱:۴۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • قبل و بعد

امروز چيزی می‌خواندم درباره‌ی وضعيت فقر در جامعه، به روايت خبرگزاری ايسنا. اين مسأله ديگر آن قدر بديهی شده است که گفتنش شايد تکرار مکررات باشد. همه می‌دانند. چيزی که در اين سه دهه‌ی بعد از انقلاب شاهدش بوده‌ايم برای برخی «همه‌چيز» از «هيچ» و برای برخی «هيچ» از «همه‌چيز» بوده است. در گوشه‌ای از شهر آپارتمانها و خانه‌هايی هست که قيمت‌شان از ميليارد گذشته است، جشن عروسيی که در يک شب ۵۰ ميليون تومان آب می‌خورد، برای جشن عروسی يا مجلس ترحيمی فقط ۱۲ ميليون تومان گل می‌آورند، ماشينی که ۲۰۰ ميليون تومان قيمت دارد، روحانی - قاضی ۷۵ ساله‌ای که زن سومش ۱۸ سال دارد، کارخانه‌دار ۵۵ ساله‌ای که اهل و عيال را گذاشته کانادا و حالا هرشب با دلبری ۲۵ ساله چنان از پله بالا می‌رود که مات و مبهوت می‌شوی اينها را از کجا گير می‌آورد! و آن سوی شهر، نه کنار همين کاخها و باشگاهها، همين چهارراه کامرانيه، دخترکی ساعت ۱۰ شب با روپوش مدرسه به تو آدامس می‌فروشد. به چهره‌اش که نگاه می‌کنی آن قدر با ادب است که گمان نمی‌کنی هرگز فروشنده‌ای با چنين معصوميتی ديده باشی. آدامس را که می‌خری، قيمت کارخانه را هم نشانت می‌دهد تا خيال نکنی گران خريده‌ای! چه دنيايی است، اين دنيای آقای ما.


۲۸۵۱

شماره: ۳۵
درج: دوشنبه، ۹ آبان ۱۳۸۴ | ۶:۲۵ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۹ آبان ۱۳۸۴ | ۱۱:۲۷ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • سارتر به روايت بی بی سکينه

ديروز صبح از اتفاق به «پيوند»ی برخوردم به نوشته‌ای درباره‌ی سارتر در سايت فارسی «بی بی سی». عنوان نوشته چنين بود: «سارتر، بر فراز معبد روشنفکری». عنوان مطلب مانند سنگی به سرم خورد و گيج و منگ شدم. اما به خواندن ادامه دادم و هرچه جلوتر رفتم بيشتر متعجب شدم. با خودم گفتم چگونه ممکن است کسی چنين چيزهايی را نوشته باشد و «بی بی سی» هم منتشر کرده باشد. بالاخره، تصورم اين بود که در «بی بی سی» افرادی نخبه و حرفه‌ای کار می‌کنند. اما بالاخره، ايرانی ايرانی است و هرکجای دنيا هم که برود، سهل‌انگاری و بی‌خيالی‌اش معلوم است. کی به کی است! آيا می‌پنداريد اينهايی که در خارج‌اند اگر به ايران بيايند، بهتر از اين احمقهايی‌اند که در داخل «سوار»ند (البته دور از جان شما!). اگر اين طور بود که در اين مملکت «انقلاب» نمی‌شد! اما سخت نگيريم. خُب پيش می‌آيد ديگه و البته اين هم از ضعفهای کار روزنامه‌نگاری است. بی بی سی انگليسی هم شايد همين عيبهايی را داشته باشد که بخش فارسی‌اش دارد. به دستگاههای خبری و روزنامه‌نگاری اصلاً نبايد اعتماد کرد، حالا هر نامی می‌خواهند داشته باشند، حالا همه همه‌کار می‌کنند و هرکس آن قدر برای در آوردن يک لقمه نان می‌دود که ديگر حتی نمی‌فهمد چه می‌نويسد يا چه می‌خواند. خوانندگان هم ان شاء الله هرچه می‌خوانند زود فراموش می‌کنند و اين چيزها تأثير چندانی در ذهن‌شان نمی‌گذارد که بخواهيم نگران سلامتی فکری آنان باشيم، و مگر در عصر «دريدا» و «دريداخوانی» ديگر درست و غلطی وجود دارد که کسی نگران «درست» و «غلط» باشد؟ اما خب، شايد خود کسانی که اين جور چيزها را می‌نويسند و کسانی که اين جور چيزها را منتشر می‌کنند، امر به خودشان مشتبه شود و متوجه نشوند چه دسته‌گلهايی به آب می‌دهند، و برای اينکه نگويند کسی نمی‌فهمد، يا کی به کيه، و بالاخره کمی مواظب آنچه می‌نويسيم باشيم، سنگها و سوزنهايی را که رفت زير دندانم به شما نشان می‌دهم، تا بعد از اين آشپزباشيها بيشتر دقت کنند. (برای فروتنی: اين البته معنايش اين نيست که من خودم از اين اشتباهها نمی‌کنم!) هيچ وقت يادم نمی‌رود يک روز سال ۵۸، خانه‌ی يکی از آشنايان در تهران، داشتم پلو قورمه سبزی می‌خوردم که ناگهان متوجه شدم يک سوزن خياطی روی زبانم است. هروقت يادم می‌افتد بدنم می‌لرزد.


۳۰۵۵

اول<۱۱۳۱۱۴

۱۱۵

۱۱۶۱۱۷۱۱۸۱۱۹۱۲۰۱۲۱۱۲۲>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / يكشنبه، ۱۰ مهر ۱۴۰۱
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9