يكشنبه، ۹ بهمن ۱۴۰۱ | 
Sunday, 29 January 2023 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۱۰۸۱۰۹۱۱۰۱۱۱۱۱۲

۱۱۳

۱۱۴۱۱۵۱۱۶۱۱۷۱۱۸>آخر

: صفحه


شماره: ۸۱
درج: يكشنبه، ۱ مرداد ۱۳۸۵ | ۱:۳۲ ق ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۱ مرداد ۱۳۸۵ | ۲:۴۷ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • ميکی اسپيلين و آغاز جوانی من

ميکی اسپيلين هفته‌ی پيش مرد. نويسنده‌ای که همه‌ی کتابهايش را دزدکی خواندم و پولی هم بابت خريدن کتابهايش ندادم ميکی اسپيلين بود. کتابهای ميکی اسپيلين کتابهای آبرومندی نبود. کتابهای او را در قطع جيبی و با عکسهايی تحريک‌آميز و جنسی در روی جلد چاپ می‌کردند (در سالهای چهل و پنجاه) و معمولا در باجه‌های روزنامه‌فروشی می‌فروختند و البته در فروشگاههای کتابهای کهنه و دست دوم يا بساط دستفروشان نيز پيدا می‌شد. بخشی از بيداری جنسی پسربچه‌های دبيرستانی در آن سالها مرهون کتابهای او بود. همه‌ی پسرها عاشق «ولدا» منشی مايک هامر (کارآگاه خصوصی و قهرمان آثارش) بودند، با آن توصيفهايی که او از اين زن می‌کرد. عکسهای روی جلد اين کتابها آن چيزی را که هر پسربچه‌ی دوازده‌ساله‌ای می‌خواهد داشت: «هفت تير و زن». پسر يکی از همسايه‌های کوچه‌مان تمام کتابهای او را داشت. آنها را از او می‌گرفتم و دور از چشم پدر و مادرم يک نفس می‌خواندم. اما خيلی زود ذائقه‌ام عوض شد چون همان چيزها را می‌شد در کتابهای ديگر با شأنی بالاتر نيز خواند و ديد. «جيمز باند» را که شناختم «مايک هامر» ديگر فراموش شد. اما يک چيز باعث شد که در دوره‌های بعدی زندگی‌ام هيچ گاه از خواندن اين گونه کتابها پشيمان نباشم. دبير ادبيات‌مان که مرد بسيار روشنفکری بود و به گردن همه‌ی ما بسيار حق داشت (آقای معصومی) می‌گفت شما کتاب بخوانيد هرچه می‌خواهيد بخوانيد! مهم نيست ابتدا چی می‌خوانيد، مهم اين است که عادت کنيد «بخوانيد». او اتفاقا از همين کتابهای اسپيلين نام می‌برد. کتابهای پرفروش را معمولا نويسندگان و ناقدان روشنفکر می‌نکوهند و جدی نمی‌گيرند، اما حتماً امروز ديگر فهميده‌اند که بدون اين کتابها کسی کتابخوان نمی‌شود. اين جهان برای هرکسی جايی دارد و چه بسا برای آنان که در نازلترين سطح اند بهترين جا را داشته باشد. اين است روال زندگی.

پيوندگاه:

ميکی اسپيلين (گاردين)

زندگينامه

سخنان

ويکی پديا

شکارچيان دختر (اين فيلم را در سالهای ۶٠ در يکی از سينماتک‌های تهران ديدم. خود میکی اسپيلين نقش «مايک هامر» را بازی می‌کرد).


۱۵۱۰

شماره: ۸۰
درج: پنجشنبه، ۲۹ تير ۱۳۸۵ | ۱۲:۵۱ ق ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۲۹ تير ۱۳۸۵ | ۲:۰۱ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • درباره‌ی «به آهستگی»

ديشب حدود ساعت ۸ از جلوی سينما فرهنگ رد می‌شدم، ديدم برای فيلم «به آهستگی» در ساعت ۸:۳۰ بليت می‌فروشد، بليتی گرفتم و رفتم تو. من چندان علاقه‌ای به ديدن فيلمهای ايرانی ندارم و مدتها بود که اصلا سينما رفتن از يادم رفته بود. اما سال گذشته چندباری سينما رفتم و اين يکی دو ماه هم چندتايی فيلم ديدم. باری، «به آهستگی» هم فيلم دلچسبی برای من نبود. داستان و فيلم‌نامه (که ديپلم افتخار هم گرفته بود) و کارگردانی فيلم ضعفهای جدی داشت و مضمون هم نه ابتکاری بود و نه خوب پرورده شده بود. فيلم به‌طور ناشيانه‌ای «نصفه» بود و جز يک شخصيت، «مرد»، هيچ مرکز ثقل ديگری نداشت. داستان دچار اين مشکل جدی بود که هيچ توضيحی برای رفتار «زن» نداشت، جز اينکه او مبتلا به بيماری عصبی است و از هشت‌سالگی قرص می‌خورده است، اما اينکه اين بيماری عصبی چه تأثيری در رفتار او می‌گذارد هرگز در فيلم مشخص نمی‌شود. زن خانه را به قصد سفر ترک می‌کند و بچه‌اش را نيز در حوالی خانه‌ی مادربزرگش رها می‌کند و به همسرش نيز هيچ اطلاعی نمی‌دهد و به صاحبخانه‌اش نيز هيچ چيز نمی‌گويد و می‌رود چندماهی در مشهد می‌ماند و برای بچه و شوهرش هم دلش تنگ نمی‌شود و هيچ اطلاعی هم به آنها نمی‌دهد تا اينکه شوهر، که کسی ديگر را به جای او به عنوان «مرده» دفن کرده، به‌طرز معجزه‌آسايی از محل اقامت او باخبر می‌شود و «زن» با شنيدن صدای شوهرش تازه به فکر بازگشت به سر خانه و زندگی‌اش می‌افتد! داستان‌نويس فراموش کرده است که بايد توضيح محتمل و معقولی برای رفتار «زن» داشته باشد، زنی که می‌تواند چندماه به تنهايی در شهری زندگی کند و به تنهايی سفر کند و برای مخارج سفر خود پول فراهم کند، از صاحبخانه وديعه‌ی اجاره را بگیرد، و دلتنگ فرزند و همسرش نيز نشود خيلی بايد اعصابش قوی باشد! جالب توجه اينکه در بازگشت هم «مرد» از او نمی پرسد «چرا به من يا به کسی ديگر نگفتی و بچه‌ات را رها کردی و خودت را گم و گور کردی!» اين رفتار چه توجيهی می‌تواند داشته باشد؟ اگر مردی همين کار «زن» را بکند، يعنی بدون اطلاع همسر و خويشان و همکاران‌اش ناپديد شود، ديگران چه فکری درباره‌ی او می‌کنند؟ بياييد «فمنيستی» فکر کنيم، گيريم سفر «زن» محتاج اجازه‌ی شوهر نباشد، اما آيا نيازمند «اطلاع» او هم نيست؟ مرد و زنی که با هم زندگی می‌کنند می‌توانند هروقت دلشان خواست بدون «اطلاع» ديگری برای چندروزی يا چندماهی خودشان را گم و گور کنند؟ کدام زندگی مشترکی می‌تواند بدين گونه دوام بياورد؟ حتی کدام رابطه‌ی کاری؟ باری، فيلم «فقط» می‌تواند در «حاشيه»اش موفق باشد، يعنی «حرف مردم» و تأثير آن در زندگی خصوصی يک فرد. تازه اين هم چندان موجه نيست. فيلم روشن نمی‌کند که اگر کسی به مرد اطلاع نمی‌داد و او به خانه‌اش برنمی‌گشت، زن چند وقت ديگر به سر خانه و زندگی‌اش بازمی‌گشت؟ اما فيلم «گاف»هايی هم داشت. در صحنه‌ای از فيلم دوستی که به مرد زنگ زده به کرج بازگردد، به او می‌گويد «تو در جنوب» کار می‌کنی و حال آنکه صحنه‌ی آغازين فيلم در برف محيط ديگری را به ذهن می‌آورد. در صحنه‌های مربوط به نماز خواندن پدر مرد او هربار در جهتی مخالف با جهت قبل نماز می ‌خواند! به هر حال، نمی‌دانم چرا هروقت فيلمی ايرانی می‌بينم ياد فيلمی خارجی نيز می‌افتم. ضعف اين فيلم و درونمايه‌اس را وقتی می‌توانيم بهتر بفهميم که آن را با فيلمی مقايسه کنيم که مضمونش چندان هم به اين فيلم بی‌شباهت نيست!


۱۱

شماره: ۷۹
درج: سه شنبه، ۲۷ تير ۱۳۸۵ | ۷:۵۵ ب ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۲۷ تير ۱۳۸۵ | ۸:۰۷ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • طالع امروزم

به طالع‌بينی و تفأل عقيده ندارم، اما مدتی است که دوستان مرا علاقه‌مند کرده‌اند، و اکنون اين هم برايم ماجرايی شده است دنبال‌کردنی — يک هرمنوتيک شخصی. مدرسه که می‌رفتم (اواخر دهه‌ی چهل) مجلاتی مانند «زن روز» و «اطلاعات هفتگی بانوان» و «جوانان» را در خانه‌ی مادربزرگم می‌خواندم. خاله‌ی جوانی داشتم که اين مجلات را می‌خواند. و من هم که عاشق عکسهای هنرپيشه‌ها و داستانهای ماجراجويانه بودم هميشه آنها را ورقی می‌زدم. اولين بار با مطالب طالع‌بينی و نشانه‌های برجهای سال در آنجا آشنا شدم. بعد از دوران مدرسه ديگر به اين مطالب بازنگشتم تا همين چندسال پيش که جايی مهمانی بودم و کسی از من ماه تولدم را پرسيد و وقتی به او گفتم درباره‌ام چيزی گفت که مشتاق شدم بروم دوباره اين چيزها را بخوانم، چون می‌ديدم اين جور چيزها امروز برای برخی خيلی اهميت دارد و با نوعی پيشداوری با آدم رو به رو می‌شوند. خب، اينترنت از اين نظر کار را راحت کرده بود، ظاهراً کار و بار طالع‌بينان در غرب امروز سکه است. به يک چند سايت سر زدم و چيزهايی خواندم. چيز بدی درباره‌ی خودم نديدم، اما برخی نکات برايم جالب بود و وقتی که ديدم طالع من برای برخی جذاب است، تصميم گرفتم خودم هم مشتری سايتهای طالع‌بينی شوم و دست کم مانند بقيه بدانم چه طالعی دارم، حالا راست يا دروغش هرچه می‌خواهد باشد. به هر حال، ديروز و امروز طالع جالبی داشتم و کلی خنديدم. چون برخی مطالبش راست بود! خب، اين هم از طالع ديروز و امروزم: 

Astrology.com

Dear Saeed,
Here is your horoscope.
for Monday, July 17:
 

Natural beauty fuels your tanks when you're dangerously close to running on empty. Take walks in the woods or by the beach -- or at the least, read lots and lots of books about natural phenomena.

astrocenter.astrology.msn.com

Hello Saeed!
Here's your horoscope for JULY 18, 2006.

Admit it, Saeed. When it comes to your love life you are chasing a dream. You are looking for an extraordinary partner. Intelligence, beauty and above all, originality are the absolute minimums you'll accept. Is the person you are looking for, in fact, human? It's no wonder you are regularly disappointed. Why not delve deeper into people who, at first glance, appear to be banal? You are likely to be pleasantly surprised.


۵۶۴۷

شماره: ۷۸
درج: دوشنبه، ۲۶ تير ۱۳۸۵ | ۹:۳۶ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۲۶ تير ۱۳۸۵ | ۹:۴۳ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

گردلم ريش کند و جگرم خون سازد
چشم غارتگران تُرک مرا خوش باشد

اميرخسرو دهلوی

  • «تُرکتازی» اسرائيل

چندروز پيش چنددقيقه مانده به ساعت پنج عصر منتظر شروع اخبار ورزشی شبکه‌ی ۶ بودم که طبق معمول برنامه‌ی زنده تفسير سياسی جريان داشت. کارشناس برنامه به‌طور زنده مشغول صحبت بود، و من هم سرم به کار خودم مشغول، داشتم قهوه‌ام را می‌نوشيدم و هيچ نوجهی به تفسيرهای او نداشتم، که ناگهان با شنيدن برخی تعابيرش به تلخی خنده‌ام گرفت. او از «تُرکتازی» و غارت و چپاول اسرائيل در لبنان سخن به ميان آورده بود. از اين تعبير «ترکتازی» جا خوردم. لختی با خودم انديشيدم که اکنون چندماهی است کاريکاتوريست و سردبير روزنامه‌ی «ايران» در بازداشت به سرمی‌برند و خانواده‌هايی در ماتم و اندوه و نگرانی و انبوهی کارمند و نويسنده در بلاتکليفی و نهادی فرهنگی در تعطيلی و از آن سو نيز برخی از هموطنان آذربايجانی ما در جريان اعتزاضات خود دچار زيانهای مالی و جانی و هزار مصيبت ناگفتنی شده‌اند، در حالی که آنچه بدان اعتراض دارند آن قدر در فرهنگ اين سرزمين ريشه‌دار است که کمتر تعبيری در شعر فارسی می‌توان يافت که به اندازه‌ی «ترک» به صفات متضادی همچون «دليری» و «زيبايی» از يک سو، و «غارتگری» و «خونريزی» از سوی ديگر اشاره کند. در ادبيات کهن فارسی انبوهی از شواهد می‌توان يافت که در خصوص اقوام مختلف حاوی طنر و کنايه و تخفيف بسيار باشد، و اين هم البته منحصر به زبان فارسی نيست. اين چيزها اکنون همه متعلق به عصری سپری شده است، عصری که اقوام کوچ‌نشين به شهرها می‌تاختند و آنها را ويران می‌کردند و سپس خود با بازماندگان درمی‌آميختند و خونهايشان يکی می‌شد و غالب و مغلوب عاشقانی می‌شدند که يکديگر را با هزار عتاب و خطاب می‌خواندند. و اما امروز. آيا ممکن است «ترکتازی» اسرائيل يا امريکا در سرزمينهای ديگر واژه‌هايی به زبان شاعران و نويسندگان جاری کند که بتواند کنايه از عشق و زيبايی نيز باشد؟ و مثلاً، بتوان گفت، «اسرائيل‌تازی» يا «امريکاتازی»! و بعد از چشم زيبای دختر اسرائيلی يا امريکايی سخن گفت! گمان نمی‌کنم. بادا که هموطنان آذربايجانی ما همتی کنند و حساب «فرهنگ» را از باقی چيزها جدا کنند. برای آزادی مانا نيستانی و مهرداد قاسمفر تلاش کنيم — و دعا کنيم. آمين یارب‌العالمين.      


۳۱۱۸

شماره: ۷۷
درج: يكشنبه، ۲۵ تير ۱۳۸۵ | ۳:۰۱ ق ظ
آخرين ويرايش: يكشنبه، ۲۵ تير ۱۳۸۵ | ۳:۰۳ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • مگس تاراندن

يک منبع بزرگ تفکر فلسفی، که فلسفه بخشی از نام خود را از آن دارد، «حکمت» بوده است. «حکمت» فلسفه نيست، گرچه گاهی اين دو را مترادف يکديگر به کار می‌برند، يا برخی حتی سعی می‌کنند اين دو را يکی کنند. «حکمت» جست و جوی زندگی خوب است و يافتن انديشه‌ای که به رسيدن به اين زندگی کمک کند. يکی از مضامين جالب توجه در حکمت همواره چگونگی برخورد با «ديگران» است. «ديگران» همواره همطراز نيستند. ديگران فرزانگان و قدرتمندان و مردمان عادی، زنان و کودکان و سالخوردگان، و اراذل و اوباش و نيز احمقان‌اند. شايد يکی از جاهايی که فرق «حکيم» با انسانهای عادی روشن شود در همين جا باشد. اگر انسانی عادی در خيابان با کسی رو به رو شود که می‌خواهد با او گلاويز شود يا به او ناسزا می‌گويد تا او را تحريک به درگيری کند، چه می‌کند؟ قطعاً، بسياری از انسانهای عادی به استقبال درگيری می‌روند و اين «بی‌غيرتی» را تحمل نمی‌کنند که ناسزاگويی کسی را بی‌پاسخ بگذارند. اما «حکيم» شمشير از نيام برنمی‌کشد. او حريفی ارزنده می‌خواهد و خود را برای بهترين مبارزه نگه می‌دارد. او با خود می‌گويد: کار تو مگس تاراندن نيست. و می‌گذارد و می‌گذرد!  


۴۲۵۹

اول<۱۰۸۱۰۹۱۱۰۱۱۱۱۱۲

۱۱۳

۱۱۴۱۱۵۱۱۶۱۱۷۱۱۸>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / يكشنبه، ۹ بهمن ۱۴۰۱
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9