شنبه، ۳۱ ارديبهشت ۱۴۰۱ | 
Saturday, 21 May 2022 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<

۱۰۳

۱۰۴۱۰۵۱۰۶۱۰۷۱۰۸۱۰۹۱۱۰۱۱۱۱۱۲۱۱۳>آخر

: صفحه


شماره: ۶۴
درج: چهارشنبه، ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۵ | ۱۰:۲۱ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۵ | ۱۰:۲۴ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • روشنفکران جاسوس

نمی‌دانم کجا بود که درباره‌ی تغيير معنای واژه‌ها در دوران سلطه‌ی فاشيسم و کمونيسم در اروپا خواندم، شايد در «افسانه‌ی دولت» کاسيرر بود، که فاشيستهای ايتاليايی و نازيهای آلمانی و کمونيستهای استالينی وقتی می‌گفتند «روشنفکر» از آن «خائن» و «جاسوس» و «دشمن مردم» را مراد می‌کردند. اما اينها تنها مشهورترين نمونه‌های کاربرد کلمه‌ی «روشنفکر» به معنای «خائن» و «جاسوس» و «دشمن مردم» نيست. مشهور است که لنين «نخبه‌روشنفکران» («اينتلجنتسيا») روس را با بدترين تعبير تحقير کرده است: «[آنان] مغز ملت نيستند، گه ملت اند». بی‌شک لنين، و نيز تروتسکی که در ابتدا در تاختن به «روشنفکران» با لنين همداستان بود و بعدها خودش از جمله‌ی همان روشنفکرانی بود که در دوره‌ی استالين بايد «نابود» می‌شدند، خود از زمره‌ی همان «نخبه‌روشنفکران»ی بودند که رهبری خلق را به دست گرفته بودند، اما چرا آنان بايد در مقام قدرت اين قدر در برابر روشنفکران مخالف کم‌تحمل می‌شدند؟ آيا اين از دهن کجی روزگار بود؟


۹۸۵

شماره: ۶۳
درج: دوشنبه، ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۵ | ۴:۲۵ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۵ | ۴:۳۷ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • به احترام رامين

اين چندروز در فکرم که چه چيزی بنويسم که حقی از رامين ادا کند. من البته به معنای متداول دوستی يا رفاقتی با رامين نداشته‌ام. ارتباطهای من با او محدود بوده است به چند مصاحبه‌ی مشترک (با بی بی سی و برای بی بی سی) و يکی دو سخنرانی که برنامه‌ريزش او بوده است و مرا هم بحق يا ناحق دعوت کرده است. از جهت ديدگاه و نگرشهای فکری نيز از هر حيث با او همداستانی ندارم. اما عميقاً به او احترام می‌گذارم و دوستش دارم. چرا؟ خب، شايد درست علتش را ندانم، اما وقتی می‌کوشم توجيهی برايش بيابم اينها به ذهنم می‌رسد: هر فردی در مرتبه‌ی نخست در نخستين برخورد تأثير خودش را می‌گذارد. و من همواره در برخورد با رامين احساس خوبی داشته‌ام. اينکه من او را رامين خطاب می‌کنم برای اين نيست که بخواهم نشان دهم با او صميميت زيادی دارم. نه، او خودش در خطاب کردن ديگران با نام کوچک‌شان پيشقدم است، شايد اين هم يکی از تأثيرات فرهنگ غربی در اوست، و هرکس که برخوردی با او داشته است اين را خوب می‌داند. او برای همه‌ی کسانی که او را ديده‌اند، چه دانشجو و چه همکار، «رامين» است. همين صميميت بی‌تعارف رامين گفت و گو با او را بسيار راحت می‌کند. او مثل هر آدم ديگری عقايد خودش را دارد و با شور و شوق هم از آنها دفاع می‌کند، اما هرگز نفرت‌پراکنی و دشمن‌سازی نمی‌کند. رامين، به تعبير انگليسی «جنتلمن» تمام عيار است، حتی وقتی که تی‌شرت آستين‌کوتاه و جين می‌پوشد، و من هيچ گاه از او چيزی نشنيده‌ام که زننده و ناهنجار باشد. او از مؤدب‌ترين مردهايی است که ديده‌ام. و بالاخره، رامين آدم فاضل و پرخوانی است. من نويسندگان را بسيار دوست دارم و وقتی نوشته‌ی کسی را می‌خوانم، و از او چيزی ياد می‌گيرم، و لذتی می‌برم حتماً نويسنده‌اش را دوست دارم. کلمه‌ی «روشنفکر» می‌تواند چيزهای بسياری را برای آدم تداعی کند. اما من وقتی کلمه‌ی «روشنفکر» را می‌شنوم، يکی از کسانی که چهره‌شان به ذهنم می‌آيد «رامين جهانبگلو» است. اين چندروز با خودم فکر می‌کنم، او در چه حالی است و در کجاست؟ تصور «رنج کشيدن» او آزارم می‌دهد، چون گمان نمی‌کنم او در زندگی رنج زيادی کشيده باشد. اين رنج را بيشتر می‌کند. 


۳۰۹۴

شماره: ۶۲
درج: دوشنبه، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۵ | ۱۰:۲۳ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۵ | ۱۰:۳۲ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • بازی

يک خوبی که اين «روزنامه» برای من دارد اين است که بسياری از دوستانم از اين طريق از احوالم خبردار می‌شوند و ديگر کمتر نيازی به احوالپرسی مستقيم می‌يابند. خب، اين هم بد نيست، به‌ويژه آنکه مستند هم هست. اما وقتی نمی‌نويسم معنايش چيست؟: بيمارم، بی‌حوصله‌ام، مشغولم، گرفتارم، يا هزار چيز ديگری که می‌توان در اين باره حدس زد! خب، «روزنامه» بايد ثبت‌کننده‌ی همه‌ی احوالاتی باشد که آدم دارد، پس چرا برخی را می‌نويسم و برخی را نمی‌نويسم. چه چيزی در زندگی خصوصی‌ام ارزش ثبت شدن دارد و چه چيزی اين ارزش را ندارد. اصلاً، چرا اين چيزها را بايد نوشت و می‌نويسم؟ اصلاً، چرا کسی بايد مشتاق اين باشد که بداند من دارم چه می‌کنم؟ اصلاً، آيا می‌توانيد باور ‌کنيد که بسياری از چيزهايی که من در اينجا می‌نويسم راست است و واقعاً افکار يا تجربه‌های خودم است؟ دوستانی دارم که از اول هم باور نمی‌کردند که بسياری از چيزهايی که من در اينجا نوشته‌ام راست بوده باشد. بنابراين، هميشه می‌پرسند چرا اصلاً اين چيزها را می‌نويسی. چه مقصودی از اين کار داری؟ داری بازی می‌کنی؟


۴۷۸

شماره: ۶۱
درج: سه شنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۴ | ۹:۴۸ ب ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۴ | ۹:۴۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • شهر در دست بچه‌ها

حدود ساعت ۱۳:۳۰ که از دانشگاه به خانه برمی‌گشتم، خيابانها زيادی شلوغ بود. وقتی از اين شلوغی غيرمنتظره اظهار تعجب کردم، راننده و ديگر مسافران با نگاهی کنجکاو نگاهم کردند و با تعجب گفتند که «گويا شما در ايران زندگی نمی‌کنيد!» من هم متعجب گفتم: «چرا؟» و آنها ادامه دادند که «امروز شب چهارشنبه سوری است و همه‌ی مغازه‌ها و پاساژها ساعت ۳ بعد از ظهر تعطيل می‌کنند». پرسيدم: «به آنها دستور داده‌اند؟». گفتند: «نه، آنها بايد زود تعطيل کنند تا شب به خانه‌شان برسند، مگر نمی‌دانيد شب چه خبر است! شايد کسی خودش يا ماشينش سالم به خانه نرسد!» تعجب کردم. در تمام اين سالها هيچ علاقه‌ای نداشتم که شب چهارشنبه سوری از خانه بروم بيرون. از صدای ترقه منزجرم و در تمام اين روزهای آخر سال از اين سر و صداها بسيار زجر می‌کشم. اما کنجکاو بودم که امشب حتماً بروم سر و گوشی آب بدهم. بعد از ظهر اخبار پزشکی شبکه‌ی ۶ را می‌‌ديدم که تماشای برخی قربانيان تازه‌ی اين ترقه‌بازيها بسيار ناراحتم کرد. جوان بيست‌ساله‌ای که شغلش رفتگری بود بر اثر اصابت نارنجک به سرش، نارنجک را از بالکن يا پنجره به روی سر او انداخته بودند، در بيمارستان در حال مرگ بود. کسانی ديگر هم بودند که نارنجکها در نزديک پايشان يا روی سرشان منفجر شده بود. اين ديگر چه بازی مسخره‌ای است. ساعت از ۸ گذشته بود که تصميم گرفتم به شيوه‌‌ی معمول بروم بيرون قدمی بزنم — مدتی است که مجبورم با برادرم، که در غربت است، ساعتی چت کنم تا غربت زياد به او سخت نگذرد. وقتی بيرون رفتم کاملا متعجب شدم. رفت و آمد ماشينها تک و توک بود و خيابانها از رهگذران عادی خالی. فقط انگار حکومت نظامی يا جنگ داخلی بود. صدای انفجار ترقه‌ها و سوت فشفشه‌ها آدم را به ياد ميدانهای جنگ می‌انداخت و خلوتی خيابانها ترسناک بود. وقتی به خيابان اصلی رسيدم ترقه‌بازی شديدتر شد. نمی‌دانستم از کدام سو بروم تا ترقه‌ای جلوی پايم منفجر نشود. خطرناکتر از همه ترقه‌هايی است که از بالا فرود می‌آيند، ترقه‌هايی که ممکن است بيفتند روی سر يا بروند توی لباس. برخی بچه‌ها‌ی ترسوتر، در سايه‌ی پلکانها و بالکانها و پشت‌بامها پناه گرفته بودند و از آنجا نارنجکها و ترقه‌های خود را به پايين می‌انداختند. شايد برای اينکه اگر نيروی انتظامی آمد سريع بروند تو خانه. کمی جلوتر که رفتم صداها مهيب‌ترشد، راننده‌ای وحشت‌زده نشانی راه امن‌تری را می‌خواست تا از جلوی پارک قيطريه رد نشود، چون شنيده بود که آنجا ترقه می‌اندازند جلوی ماشينها. شدت سر و صداها و خلوتی خيابانها هرگونه کششی را برای ادامه ماجراجويی از من گرفت. به خانه برگشتم تا خودم را برای مسافرت فردا آماده کنم. اين احمقانه ترين چهارشنبه سوری‌ای است که در عمرم ديده‌ام.         


۳۱۴۳

شماره: ۶۰
درج: شنبه، ۲۰ اسفند ۱۳۸۴ | ۳:۴۵ ب ظ
آخرين ويرايش: سه شنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۴ | ۹:۵۰ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • آشوب

دو چيز را نمی‌توانم مدت زيادی تحمل کنم: نشستن و ايستادن. اما راه رفتن را می‌توانم. به همين دليل بود که وقتی جمعه‌ی گذشته در يک مهمانی شلوغ مجبور شدم مدت زیادی، نزديک ۴ ساعت، سرپا بايستم و بعد هم يکی دو ساعتی بنشينم، وقتی آخرشب به خانه برگشتم، درد خفیفی در کمرم احساس می‌کردم. صبح ظاهراً ديگر اثری از درد شب گذشته نبود، اين بود که تصميم گرفتم به تميز کردن خانه بپردازم. ميز رايانه اولين جایی بود که تصميم به تميز کردنش گرفتم. همه چيز را از روی ميز برداشتم و گذاشتم روی تخت و بعد مانيتور و کی‌برد را از اتاق خوابم بردم بيرون در اتاق پذيرايی و بعد هم «کيس» را از زير ميز بيرون کشيدم و به آنجا بردم. سپس جاروبرقی را روشن کردم و ميز و داخل «کيس» را جارويی زدم. بعد دستمال برداشتم و همه چيز را تا جايی که می‌توانستم ساييدم. نوبت به انتقال مجدد وسايل به اتاق خواب رسيد. همينکه خم شدم که «کيس» را از روی زمين بردارم، «کيس» ميان زمين و هوا بود که احساس کردم کمرم نمی‌خواهد ديگر راست شود، به سختی «کيس» را به جای اولش بردم و همه چيز را مرتب کردم، اما ديگر نمی‌توانستم راحت نفس بکشم و درست راه بروم. افتادم روی تخت. عصر قرار بود دوستم بيايد دنبالم برويم استخر. نمی‌دانستم برنامه را لغو کنم يا منتظر باشم ببينم تا چند ساعت ديگر چه می‌شود. تصميم گرفتم بروم استخر، چون جکوزی و سونا هم خودش مرهم و مسکنی بود. استخر چندان به من خوش نگذشت. دوستم اصرار داشت که بروم دکتر. چون چندبار ديگر هم اين جوری شده بودم. اما من می‌دانستم که چيز مهمی نيست و فقط ناشی از گرم نکردن بدن و انجام دادن کارهای غيرمعمول است. ديگر گذشت (سال ۵۸) آن زمانی که دوتا گالن ۲۰ ليتری نفت را از سر درکه تا خانه‌ی سيدعباس، ته درکه، تک و تنها می‌بردم. شام رفتيم «پاراديزو» و آخر شب که به خانه رسیدم ديگر رمقی نداشتم. رفتم کمی روغن زيتون برداشتم و ماليدم به کمرم. بعد هم کمی مالش دادم تا گرم شد — روغن زيتون برای اين جور دردها بسيار بهتر از پماد «پايروکسيکام» (برای گرم کردن موضع درد) و قرص «ايبوپروفن» (مسکن درد) است. خب، بعد هم ديگه اونقدر خسته بودم که مثل مرده بيفتم و بخوابم.


۲

اول<

۱۰۳

۱۰۴۱۰۵۱۰۶۱۰۷۱۰۸۱۰۹۱۱۰۱۱۱۱۱۲۱۱۳>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / شنبه، ۳۱ ارديبهشت ۱۴۰۱
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9