پنجشنبه، ۳ اسفند ۱۳۹۶ | 
Wednesday, 21 February 2018 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۱۲

۳

۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه


شماره: ۴۷۸
درج: يكشنبه، ۲ اسفند ۱۳۹۴ | ۴:۴۲ ب ظ
آخرين ويرايش: دوشنبه، ۳ اسفند ۱۳۹۴ | ۱۲:۲۱ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • کلمات «بیگناه»: به جای «ران» و «سینه» چه بگوییم؟

رابطۀ زبان و اخلاق و جامعه از آن چیزهایی است که شاید یافتن سرآغاز آن همچون یافتن سرآغاز خود زبان دشوار یا اصلاً ناممکن باشد؟ کی بوده است که زبان نبوده است؟ شاید همان هنگام که اصلاً انسانی نبوده است؟ اما شاید «یافتن» رابطۀ میان «زبان» و «اخلاق» و «ادب اجتماعی» کمی آسانتر باشد و آن را بتوان به پیدایش جامعۀ طبقاتی و مدنی یا شهری نسبت داد؟ شکارچیان و کشاورزان و کوچ‌نشینان چندان نیازی به زبانی شُسته رفته یا مبادی آداب نداشتند و ندارند. «آداب» و «اخلاق اجتماعی» اختراع شهرنشینان است.

باری، چندی پیش به واسطۀ بحث از حذف کلمات غیراخلاقی یا تحریک‌آمیز جنسی از کتاب‌های ادبی به یاد داستانی قدیمی افتادم. اکنون آن داستان را بازمی‌گویم.

از گوشت مرغ چندان خوشم نمی‌آید، چون کمتر جایی دیده‌ام که کسی توانسته باشد از آن غذایی خوشمزه ساخته باشد! اما گاهی بدتر از همه وقتی است که در میان جمعی از مردان یا همسالان خوش‌باش از تو می‌پرسند کجای مرغ را دوست داری؟ و آن وقت گاهی باید برای چند دوست ناقلا و شوخ استدلال کنی که چرا؟ هربار که کسی هنگام کشیدن غذای مرغ می‌پرسد: «سینه» یا «ران»؟ اگر چندتایی از دوستان مرد در کنارت باشند، لبخندهایی و نگاه‌هایی رد و بدل می‌شود و شوخی‌هایی و لطیفه‌هایی. «ران» و «سینه» گویی فقط نام اعضایی هستند برای یک موجود «خاص»، هرچند این اعضا میان بسیاری از «حیوانات» مشترک است! اما برویم بر سر داستان «اخلاق» و «آداب» و جایگزینی برای این دو کلمۀ ظاهراً «شهوت‌انگیز»!

در انگلستان قرن نوزدهم، عصر حاکمیت «اخلاق ویکتوریایی»، زنان انگلیسی هرگز در میان جمع از کلمات «سینه» (breast) و «ران» (leg) استفاده نمی‌کردند و از بر زبان آوردن چنین کلماتی شرم داشتند. خب، این کار همیشه مشکلی به وجود نمی‌آورد. اما مشکل هنگامی به وجود می‌آمد که خانم‌ها بر سر میز با خوراک مرغ رو به رو می‌شدند و آن وقت باید می‌گفتند کجای مرغ را می‌خواهند؟ بانوان محترم انگلیسی برای ‌بیرون شدن از این مخمصه چاره‌ای اندیشیدند و دو واژۀ جایگزین برای این دو اصطلاح ناخوشایند ساختند: «گوشت سفید» (white meat) به جای «سینه» و «گوشت سیاه» (black meat) به جای «ران». و بدین سان بود که این مشکل «اخلاقی» و «شرم» بانوان محترم حل شد! اکنون بیش از صد سال از آن دوران گذشته است و مسلماً امروز وقتی دختران انگلیسی در کتاب‌های درسی‌شان چنین حکایت‌هایی را دربارۀ گذشتۀ تاریخی مادربزرگ‌هایشان می‌خوانند شاید فقط لبخندی می‌زنند و هنگامی که دربارۀ تاریخ معاصر برخی کشورهای دیگر چیزهایی از این دست می‌خوانند، شاید با خود می‌گویند: «همۀ این چیزها می‌گذرد و تمام می‌شود. کجاست ملکۀ ویکتوریا تا از قبر سر بیرون کند و ببیند در این انگلستان قرن بیست و یکم چه چیزها که اکنون آزاد نیست و نه تنها بر زبان می‌رود که انجام هم می‌شود!» آری، از قدیم گفته‌اند «زمان حلال مشکلات است». یا به تعبیر مارکس: «هرآنچه سفت است و سخت دود می‌شود و به هوا می‌رود». چه امیدی بهتر از این!


۰

شماره: ۴۷۷
درج: پنجشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ | ۱:۱۴ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ | ۱:۱۴ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • «پس رهبر تویی؟»

از جذابیت‌های شعر یا سخنان موجز و نغز یکی همین است که آدم آنها را از بر می‌کند و هر از گاه به یاد می‌آورد و با خود زمزمه یا نجوا می‌کند و لذت می‌برد، اندوهگین یا شاد می‌شود، یا در فکر فرو می‌رود. این خصوصیت تکرارپذیری شاید در هنرهای دیگر دشوارتر یا حتی گاه ناممکن باشد. باز حاضر کردن چیزی در خاطره که دیگر در دسترس نیست. با این همه، می‌توان در سینما و موسیقی هم گاهی به این تکرار دست یافت.

یکی از چیزهایی که ممکن است در تقدیر آدم رقم خورده باشد این است که «ناخواسته» انقلابی یا «رهبر انقلاب» شود؟ وقتی به چنین تقدیری فکر می‌کنم بیاختیار به یاد صحنه‌ای از فیلم «عصر جدید» چاپلین می‌افتم و از ته دل می‌خندم! چه بسیار روشنفکران یا مردم ساده‌ای که به اشتباه به زندان نیفتادند، یا در زندگی به تنگنا و دشواری دچار نشدند، مگر از روی سوء تفاهم دولت و نیروهای امنیتی؟ به یاد آورید صحنه‌ای را که چاپلین ولگرد در خیابان دارد قدم می‌زند. پرچم سرخ «احتیاط» که بر روی ماشینی باربری نصب است از روی تیرآهن‌ها می‌افتد. چاپلین پرچم را بر می‌دارد، پشت سر ماشین می‌دود و آن را به حرکت در می‌آورد تا راننده ببیند و پرچم را پس بگیرد! در همین حیص و بیص، کارگران اعتصابی و تظاهرکنندگان به داخل خیابان می‌پیچند و یک باره چاپلین را می‌بینیم که پیشاپیش خیلی عظیم از کارگران انقلابی در حرکت است و پرچم سرخ را به این سو و آن سو می چرخاند! و بدین گونه یکی از آن تصاویر سیاه و سفید و به یادماندنی از تاریخ تظاهرات کارگری امریکا با صحنه‌ای خنده‌دار از پرچم سرخ و رهبری ناخواسته مردی از همه جا بی خبر، حتی از پشت سر، در هم آمیخته می‌شود! شاید بسیاری از مردم یا روشنفکران را به همین گونه بتوان «انقلابی» محسوب کرد و شاید برخی به همین گونه به «رهبری انقلابی» رسیده باشند؟


۰

شماره: ۴۷۶
درج: پنجشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ | ۱:۱۲ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ | ۱:۱۲ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • تولدت مبارک فیلمساز مبارز

چندی پیش فیلم «سرمایه» اثر کوستا گاوراس را می‌دیدم. دربارۀ «بازی‌های سرمایه» و «نظام‌های بانکداری» بود و پول‌های بی‌دردسر و بیزحمتی که می‌توان با شیادی به ظاهر قانونی در معاملات صوری به دست آورد. بعد به یاد آشنایی چهل‌ساله‌ام با فیلمهای او افتادم و اینکه فیلم‌هایش تا چه اندازه در ساختن نگرشم نسبت به جهان «سرمایه‌داری» و نیز «بلوک شرق» و «سیاست» و «انقلاب» مؤثر بوده است. گاوراس، تبعیدی یونانی، با پیشینه‌ای چپ‌گرا و مبارز، این هشیاری را داشت که در «جنگ سرد» میان دو بلوک گرفتار پیش‌داوری‌ها یا جانبداری‌های رایج نشود، هم نظام «پولی» بازار آزاد را بشناسد، هم نظام «زوری» احزاب کمونیستی بلوک شرق را و هم با خواست‌های «عدالت‌طلبی» و «آزادی‌خواهی» در سراسر جهان، با هر ایدئولوژی و هر دین و مذهب و ملیت، همدلی داشته باشد. ۱۲ فوریه او هشتاد و سه ساله شد. تصاویر زیر نماهایی از فیلم «اعتراف» (۱۹۷۰) اوست، با بازی درخشان ایو مونتان.

نوشتۀ «گاردین» و نیز مصاحبۀ «پروگرسیو» با او را نیز می‌توانید در ذیل ببینید:

http://www.theguardian.com/film/2009/apr/04/costa-gavras 

http://progressive.org/news/2013/08/184000/costa-gavras


۰

شماره: ۴۷۵
درج: جمعه، ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ | ۳:۱۰ ب ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ | ۳:۱۰ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • برشت: انقلاب در بن‌بست‌ها صورت می‌گيرد!

کسی برای تفریح انقلاب نمی‌کند. اگر شما را در خانۀ خودتان حبس کنند، چه می‌کنید؟ آن‌قدر منتظر می‌مانید تا به نجات‌تان بیایند؟ از شکستن درها و پنجره‌ها خودداری می‌کنید تا به خانه آسیبی نرسد؟ آیا حاضرید خانه را آتش بزنید و ویران کنید تا آزاد شوید؟ کسانی که می‌پرسند: «مردم چرا انقلاب می‌کنند؟» یا به مردم می‌گویند هرگز انقلاب نکنند، تصوری از «طبیعت بشر» و چرایی انقلاب‌ها ندارند. برشت ضرورت انقلاب را خوب بیان می‌کند، وقتی می‌گوید:

می – ان – له هميشه از خشونت و تهور کوبندۀ حکام مثال می‌آورد. می‌گفت: نگاه کنيد خود را به چه خطرهايی می‌اندازند و چطور تعهدات را زير پا می‌گذارند و مقدسات خود را رها می‌کنند و آرام ندارند تا منافعی به دست آورند و از ضررها بکاهند. حکومت کردن را از آنها ياد بگيريد.
متی به شاگردان آموخت: انقلاب در بن‌بست‌ها صورت می‌گيرد.

(برتولت برشت، «انديشه‌های مِتی»، ترجمۀ بهرام حبيبی، چ اول (ويراست دوم)، انتشارات آگاه، ١٣۷۷، ص ۷۵).


۰

شماره: ۴۷۴
درج: پنجشنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ | ۹:۴۳ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ | ۹:۴۳ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • «حق انقلاب» محفوظ است!

«حق انقلاب» حق مردمان است برای برانداختن استبداد و ستم و فساد سیاسی و به زیر کشیدن حاکمان تمام عمر، حاکمانی بدون بازنشستگی، حتی در صورت کهنسالی و وجود حماقت و بیخردی و دیوانگی و زوال عقل و بیماری و بی‌کفایتی، مصون از پرسش یا تغییر، و مسئول واقعی همۀ فجایع و ستم‌ها، به دلیل ناکارآمدی در کشورداری، و سرکوب ناراضیان و منتقدان، نادیده گرفتن «منافع ملی» از برای «مصلحت و حفظ نظام» (نظام: یعنی مقام و منزلت خودشان)، و سپردن همه چیز به دست «آدم‌های نظام»، یعنی «مزدوران فرومایه و بی‌کفایت»شان.

هر «انقلاب» واقعی و هر «انقلابی» واقعی «حق مردم» را برای به زیر کشیدن حکومت به رسمیت می‌شناسد، و آن را «همیشگی» می‌داند، چون چگونه می‌تواند «مخالف براندازی» باشد، وقتی خود از همین راه به قدرت رسیده است؟ قدرت از آن «مردم» است. بنابراین، هر نظام سیاسی که می‌خواهد پایدار بماند، در مقام «نظام» نه در مقام «حفظ مقام برای برخی افراد» یا باید تن به قیچی «تغییر» و «اصلاح» دهد که در وجود آزادی‌های مدنی و سیاسی و حق تک تک افراد با هر دین و مذهب و مرامی برای انتخاب نمایندگان واقعی‌اش جلوه گر می‌شود، یا گردن به تیغ «انقلاب» بسپارد.

تنها «انقلاب»هایی می‌توانند جامعه‌هایی آزاد و مستقل و پیوسته در پیشرفت به وجود آورند که «تغییر حاکمان» بدون شورش و انقلاب و خونریزی را بپذیرند. از همین رو بود که نخستین رهبران انقلاب امریکا خواستار «گنجاندن حق انقلاب» در قانون اساسی امریکا بودند و از همین روست که «دموکراسی» جانشین «انقلاب» شد تا مردم برای تغییر حاکمان ناگزیر به «انقلاب» نشوند. بزرگترین «شرّ» برای هر جامعه‌ای وجود «حاکمان تمام عمر» و «بی‌تغییر» است.


۰

اول<۱۲

۳

۴۵۶۷۸۹۱۰>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / پنجشنبه، ۳ اسفند ۱۳۹۶
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9