پنجشنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۷ | 
Thursday, 21 June 2018 | 
• برای دسترسی به بایگانی سايت قدیمی فلُّ سَفَه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی روزانه بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به بایگانی زمانی بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.
• برای دسترسی به نسخه RSS بخش روزنامه اينجا کليک کنيد.

موضوع:    
اول<۵۶۷۸۹

۱۰

۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵>آخر

: صفحه


شماره: ۴۴۵
درج: جمعه، ۲۴ مهر ۱۳۹۴ | ۱۰:۱۲ ب ظ
آخرين ويرايش: جمعه، ۲۴ مهر ۱۳۹۴ | ۱۰:۱۵ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • مدح و ذم

پاییز ۶۳ بود به گمانم. روزی با ناصر هاشم‌زاده، همکلاسی‌ام در رشتۀ فلسفۀ دانشگاه تهران آن زمان، داشتیم در خیابان انقلاب، اطراف دانشگاه، قدم می‌زدیم. دکتر شفیعی کدکنی را دیدیم. هاشم‌زاده ظاهراً با او آشنایی نزدیک داشت. به استاد نزدیک شدیم و سلام و علیکی کردیم و با او همراه شدیم. در راه گپ می‌زدیم. نمی‌دانم، به خاطر می‌آورم، چرا برای همراهی با او سوار یکی از آن اتوبوس‌های سبزرنگ دوطبقه به مقصد پیچ شمیران شدیم. در راه از شفیعی پرسیدم که چرا شعری نمی‌گوید یا شعری منتشر نمی‌کند؟ در پاسخم گفت: «شعر مدح و ذم است و اکنون روزگاری است که نمی‌دانی که را باید مدح کرد و که را ذم؟» آن هنگام پاسخش برایم عجیب بود! من مانند امروز شک نداشتم که حق کیست و باطل کدام است! دیگر چیزی نگفتم. اما اکنون از خودم می‌پرسم: آیا این خو کردن به شعر سبب این همه بدبختی تاریخی ما در فرهنگ و سیاست نیست؟ — اینکه جز مدح و ذم راهی دیگر در سخن گفتن و اندیشیدن نداشته باشیم مصیبتی است بزرگ. همیشه سیاه و سفید دیدن، همیشه عشق و نفرت ورزیدن. این است سرنوشت نافرجام و نگونبخت زندگی اجتماعی ما. آن‌که حاکم است همیشه یزید است و آن‌که محکوم همیشه حسین، مگر تاکنون غیر از این بوده است؟ این فقط شعر نیست، حقیقت سیاست است و فرهنگ! سیاست را باید دیگرگون کرد یا شعر یا نگاه و بینش را؟ یا مدح و ذم را باید کنار گذاشت؟ آیا ما هستیم که همه‌چیز را سیاه و سفید می‌بینیم، یا همه‌چیز سیاه و سفید هست؟ سیاه و سفید دیدن و عشق و نفرت ورزیدن و مدح و ذم کردن چندان هم امری شخصی یا اعتقادی نیست. واقعیتی هستی‌شناختی و تاریخی در جامعۀ هزاران سالۀ ماست. تاریخ را باید نو کرد. جامعه را باید نو ساخت. آن گاه مدح و ذمّ رفتنی است، شاید!


۸

شماره: ۴۴۴
درج: چهارشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۹۴ | ۳:۱۹ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۹۴ | ۳:۵۸ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • سنت روشنفکری (؟) در غرب؛ سنتهای «عقلانی» (؟) در اسلام؟

مهدی خلجی در آخرین «حسب حال» خودش در «فیس بوک» به اشتباهی در ترجمه، در کتابی تازه انتشاریافته، اشاره کرده است که به زعم او سراسر کتاب را نامفهوم و اعتماد به ترجمه را سست می‌کند: ترجمۀ intellectual به خردگرا! اما این اشتباه منحصر به همین کتاب و همین مترجم نیست. بسیاری از واژگان فکری و علمی و فلسفی غرب در کشور ما به همین گونه اشتباهها دچارند: می‌توانم بسیاری از این کلمات را نام ببرم، اما می‌گذارم تا وقتی دیگر.

از آنجا که ترجمۀ نادرست و نا به جای intellectual به «عقلانی» و «روشنفکری» را بارها در جاهای مختلف به طور شفاهی گوشزد کرده‌ام، نمی‌دانم آیا در قدیم آن را در وبلاگم مکتوب کرده‌ام یا نه، به دو موردی اشاره می‌کنم که از سالها پیش همچنان در پیش چشم من اند: «سنت روشنفکری در غرب»، از جیکوب برونوفسکی، ترجمۀ لیلا سازگارا و «سنتهای عقلانی در اسلام»، زیر نظر فرهاد دفتری، ترجمۀ فریدون بدره‌ای. این دو بزرگوار هردو مترجمان خوبی‌اند ولی همین دو اشتباه کلی تو ذوق می‌زند. آدم وقتی این گونه اشتباهات را می‌بیند با خودش می‌گوید آیا کسی این کتابها را نمی‌خواند؟ کتاب نخست، چنانکه پیداست تاریخ فکری و فلسفی اروپا از لئوناردو تا هگل است و در آن هیچ اشاره‌ای به روشنفکران نیست، چون در آن دوران اصطلاح «روشنفکر» هنوز ساخته نشده بود و نویسنده هم درصدد اطلاق مفهومی جدید به گذشته نیست! در کتاب «سنتهای عقلانی (فکری) در اسلام» این اصطلاح intellectual دقیقا به دو معنا به کار رفته است، در عنوان کتاب، به معنای «فکری»: «سنتهای عقلانی (فکری) در اسلام» و در عنوان یکی از مقالات دربارۀ ناصر خسرو، دقیقا به معنای امروزی کلمه، «روشنفکر»، و حال آنکه مترجم در آنجا این اصطلاح را «متفکر» ترجمه کرده است: ناصر خسرو: متفکر (روشنفکر) فاطمی. و حال آنکه در همان متن، در مقالۀ محسن مهدی به انگلیسی، برای عقلانی توصیف کردن سّنت از rational استفاده شده است.

اما چرا چنین اشتباههایی این قدر دوام می‌آورند؟ از نظر من پاسخ روشن است: در این دیار هیچ کس به اندازۀ کسی که می‌فهمد «منفور» نیست؟ بازار «بُت‌فروشی» و «خودفروشی» آن‌چنان گرم است که فقط یا باید «معصوم» بود یا «غرق در گناه». میانه‌ای در کار نیست. آنچه خریدار دارد «زنده‌باد» و «مرده‌باد» است، حالا چه در «علم و فرهنگ و هنر» و چه در «دین». چه شما مترجم یا نویسنده (از روی ترجمه‌های دیگران!) باشی و چه مقامی سیاسی، اداری یا امنیتی. هیچ‌کس نمی‌خواهد «جایزالخطا» باشد! هیچ‌کس نمی‌خواهد به او بگویند: اشتباه کردی. از همین روست که «معلمی» امروز بدترین شغل است. «آقا معلم» و «خانم معلم» نشوید یک وقت. خیال‌تان راحت، کسی نمی‌خواهد چیزی یاد بگیرد!


۷

شماره: ۴۴۳
درج: چهارشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۹۴ | ۵:۲۹ ب ظ
آخرين ويرايش: چهارشنبه، ۱۵ مهر ۱۳۹۴ | ۵:۲۹ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • روح زمانه و نقد غرب در دهۀ ۷۰ میلادی

یکی از چیزهایی که نسل امروز ایران، همچون دیگر نسل‌های گذشته‌اش، نمی‌داند و نمی‌خواهد نیز بداند «اندیشه و تاریخ گذشته» است. البته، مقصودم این نیست که بازار «افسانه سرایی» دربارۀ گذشته گرم یا حتی داغ نیست. نه، مقصودم نوعی بینش است که به جای گشتن به دنبال مقصر یا ملامت کردن این و آن، در پی تبیین و توصیف شرایطی‌می‌رود که عصری را می‌سازد. چنین پژوهشی در میان ما به نظرم اصلا وجود ندارد. «اختیار» افراد به صورت مطلق برای علم «افسانه»ای بیش نیست. همۀ ما تا حدود بسیاری متأثر از اوضاع و احوال زمانه و خوانده‌ها و شنیده‌های خودیم و این چیزها چنان بر مغزمان سنگینی می‌کنند که گاهی نمی‌دانیم اصلا به کدام طرف داریم می‌رویم یا هل داده می‌شویم؟

امروز داشتم مطلبی به ترجمۀ استاد ابوالحسن نجفی می‌خواندم، که در همان آغاز دهۀ ۵۰ خورشیدی خودمان ترجمه و منتشر شده بود. خواندن این مطلب برایم بس شگفت‌انگیز بود، گرچه شاید در همان دهه چیزی متداول و پسندیده و انقلابی بود. نوشته‌ای از نویسنده‌ای روس یا متعلق به همان اتحاد جماهیر شوروی به نام لئونید لئونف. بعد با خودم گفتم گویا فقط ما آل احمد و شریعتی نداشتیم. این چیزها را گویا روس‌ها هم در جنگ سرد با غرب به کار گرفته بودند. فقط باید ده سالی منتظر می‌شدند تا ببینند کی زودتر از هم می‌پاشد؟ نمی‌دانم روسیۀ امروز بیشتر نیازمند ظهور پیامبران است یا غرب؟ باری، روح زمانۀ ما پنجاه سال پیش چیزی دیگر بود. اکنون پیامبران سیاه یا دروغین خود بیش از هر مفسد فی الارض دیگری به فساد در زمین مشغول‌اند! این نوشته سخنان و آرزوهای خوب و البته شعار کم ندارد، حتی تکفیر آزادی به نام اخلاق و انسانیت، چیزی که تا پیش از ظهور «دین انقلابی» در انحصار کمونیست‌ها بود، اما تباهی را فقط در یک سو دیدن و آنها را منحصر به یک تمدن یا یک مکتب فکری و ایدئولوژی شمردن، اگر گزافه‌گویی و اغراق نباشد، بی‌شک از انصاف به دور است! آیا واقعاً در غرب «هر کاری جایز یا مباح است»؟

لئونید لئونف، «وظیفه ادبیات: چرا غریبان در زیر لوای «هرکاری جایز است» زندگی می‌کنند؟»، ترجمۀ ابوالحسن نجفی، فرهنگ و زندگی، سال ۱۳۵۳ شماره ۱۷ (ویژه کارگزاران و خانه‌های فرهنگی)



۰

شماره: ۴۴۲
درج: پنجشنبه، ۹ مهر ۱۳۹۴ | ۲:۴۲ ب ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۹ مهر ۱۳۹۴ | ۵:۴۳ ب ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • زبان و ارتباط

شاید بسیاری از ما بر این گمان باشیم که زبان تنها برای انتقال معانی و مفاهیم است و بس و هرچه از آن بیرون باشد ژاژخایی و وراجی و بیهوده‌گویی و یاوه‌گویی است. ما از سخنان یاوه و بی‌معنا یا سخنانی که هیچ معنای عمیقی ندارند چه طرفی می‌بندیم یا چه لذتی می‌بریم؟ نگاهی به همین دور و بر خودمان کافی است به ما ثابت کند که اندک‌اند افرادی که در پی خواندن یا فهمیدن مطلبی عمیق باشند، پس چه چیز دیگری است که می‌تواند مقصود این سخنان نه چندان مهم و پیش پا افتاده و گاه حتی مسخره و یاوه باشد؟ پاسخ نویسنده‌ای زبان‌شناس این است: ارتباط.* انسان‌ها از زبان فقط برای انتقال معانی و مفاهیم استفاده نمی‌کنند، زبان ابزاری برای برقراری ارتباط نیز هست. انسان‌ها در جست و جوی کسی هستند که بتوانند با او ارتباط برقرار کنند تا از تنهایی بیرون آیند. از همین روست که گاه ناگزیرند در جایی تنها، مانند اتوبوس، یا قطار یا هواپیما، یا ایستگاهی خلوت، سر صحبت را با کسی باز کنند، با سخنی دربارۀ هوا، پرسیدن ساعت، طعنه‌ای یا کنایه‌ای به اوضاع سیاسی یا روزگار. در این هنگام است که غریبه‌های ناآشنا با زبان بیشترین درد و رنج را تحمل می‌کنند، دختری یا پسری در ایستگاهی یا جایی به تو لبخندی می‌زند و سخنی به زبان می‌آورد، اما تو نمی‌دانی یا نمی‌توانی با او سخن بگویی! دشوارترین است گاهی باز کردن سر سخن با کسی که او را نمی‌شناسی، اما دیدارش را خوشایند و شیرین می‌یابی. می‌خواهی او را بیشتر ببینی، اما نمی‌توانی. گاهی زبان نمی‌دانی، گاهی زبان نداری، گاهی وقت نداری! فرصتی را برای آشنایی با محبوبی از دست می‌دهی که هرگز دیگر به دست نمی‌آوری!

* رجوع شود به: «زبان و تنهایی انسان»، نوشتۀ ابوالحسن نجفی، فرهنگ و زندگی، بهار و تابستان  ۱۳۵۵، شماره‌های ۲۱ و ۲۲، ص ۵۵-۴۸. به لطف یکی از دوستان، جناب آقای علی خراسانی، که نام مجله را تصحیح کردند و به یادم آوردند اصل مقاله را به قلم استاد نجفی یافتم.


۰

شماره: ۴۴۱
درج: پنجشنبه، ۲ مهر ۱۳۹۴ | ۹:۳۱ ق ظ
آخرين ويرايش: پنجشنبه، ۲ مهر ۱۳۹۴ | ۹:۴۱ ق ظ
نويسنده: محمد سعید حنایی کاشانی

  • ایفی‌گنیا

قربانی کردن فرزند در مقام پرداخت کفارۀ گناه یا بخشیدن هدیه به خدایی خشمگین برای طلب باران و نجات قوم یا برای رسیدن به قدرت یا ثروت یا حفظ آن رسمی رایج در تاریخ بشر بوده است، دست کم از عصر انسان نئاندرتال، اما طلب قربانی از دوست برای اثبات دوستی گویی تنها با خدای ابراهیم است که آغاز می‌شود! تراژدی «ایفی‌گنیا»ی یونانی، که این روایت سینمایی مایکل کاکویانیس از آن را بسیار می‌پسندم، از جهتی، همچون ماجرای ابراهیم، نوید عصری جدید در تاریخ انسان است: خدایان همچون اعصار پیش از تاریخ هنوز از انسان قربانی انسانی می‌خواهند، اما گویا دیگر می‌خواهند اعلام کنند که عصر قربانی کردن انسان سپری شده است. خدایان یونانی «ایفی‌گنیا» دختر آگاممنون را به کفارۀ کشته شدن آهویی به دست سربازانش در حریم معبد از او به عنوان «قربانی» می‌گیرند، اما دخترش را نمی‌کشند، و البته رسمی جدید نیز اعلام نمی‌کنند! خدای ابراهیم گویی هنوز رابطۀ انسانوار با خدا را می‌پذیرد، اما رسم را اندکی تغییر می‌دهد و قربانی کردن حیوان را به جای انسان رسم می‌کند. عمل ابراهیم نوعی تغییر سنت با خود سنت است. سنتی هزاران ساله در قربانی کردن انسان به قربانی کردن حیوان تغییر می‌یابد. اما «قربانی» همچنان پابرجاست، چون در هر رابطۀ دوستانۀ انسانی «بخشش»، «گذشت» و «فدا کردن خود» اصل است. نمی‌توان کسی دیگر را دوست داشت و همچنان «خود» ماند و از «خود» نگذشت.


۰

اول<۵۶۷۸۹

۱۰

۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵>آخر

: صفحه

top
دفتر يادها گفت و گوها درسها کتابها مقالات کارنامه
يکشنبه، ۳ شهريور ۱۳۸۱ / پنجشنبه، ۳۱ خرداد ۱۳۹۷
همه‌ی حقوق محفوظ است
Fallosafah.org— The Journals of M.S. Hanaee Kashani
Email: fallosafah@hotmail.com/saeed@fallosafah.org
Powered By DPost 0.9